ماه ناموزون

امروز راهی جایی شدی که تونل مرگ نامش نهاده ام

مادرم تماس گرفت،توی جاده پشت فرمان بودم ،حمید خواب بود ،گفت فردا برای عمل پیوند می روی و امشب همه خانه شما می آیند تا برای آخرین بار با خونهای قدیمت ترا ببینند ،دیگر تا چهار ماه آینده نمی توانیم ترا ببینیم . از راه یک راست به خانه ات آمدم . سیر که نه اما نگاهت کردم فقط ١٠ دقیقه وقت داشتم ببینمت .صدایم کردی ،وصیت کردی !!!! فهمیدم که بر خلاف آنچه به همه گفته ای به تونل مرگ می روی من فقط نگاهت می کردم .ترا که هم پدرم بودی هم پیرم هم برادرم ،هم معلمم ،هم دوستم ، هم همبازیم ،تمام این سالها مرور شد ، فیزیک درس دادنهایت ،نهج البلاغه تفسیر کردنهایت ،نماز یاد دادنهایت ، اسب سواری روی کولت وقتی خسته بودی و از سر کار اول به خانه ما می آمدی تا نیم ساعتی با من بازی کنی بعد به خانه بروی ، پول توی جیبی دادنهایت ، عاشوراهایی که به جای زخمهای حسین (ع) افکار حسین(ع) را نشانم می دادی ، تلخی ٩ سالگیم که دیگر بعد از آن مرا نبوسیدی چون نامحرم بودم به ظاهر و تو محرم تمام رازهایم بودی، لحظه اولی که حمید را دیدی ،تو اولین کسی بودی که می دانست !مشاعره هایمان ،شعرهایی که هدیه های تولدم بود ، بحثها و نهج البلاغه و نهج الفصاحه خواندنهایمان که من در آغوش تو می نشستم ،لقمه ای غذا در دهانم می گذاشتی و از رسوم بندگی می گفتی و از ادب بنده در برابر خدایش ، ، رانندگی یاد دادنت به من وقتی ١٠ سالم بود ،راستی نذرت را به امام رضا ادا کردی ؟ نذر کرده بودی اگر سالم به دنیا بیایم سالی هزار تومان به ضریح بیندازی ، اگر تو بروی و من بمانم چه؟ یعنی فقط ٢۶ هزار تومانی قسمتت بود ؟

 می گویی بعد از مرخص شدن بدنت فرمت می شود باید دوباره همه واکسنهای کودکیت را تکرار کنی ،می گویی با این شیمی درمانیهای اخیر خونت خشک می شود و محتاج پلاکتی و من نمی توانم آن را به تو اهدا کنم .

وصیت می کردی و من فکر می کردم در تمام این سالها ترا بدون ریشهایت ندیده بودم اما ، بدون ریشهای پر پشتت هم دوست داشتنی هستی .

امروز به تونل مرگ وارد شدی از امروز تا دو هفته فقط از پشت شیشه می توانیم تماشایت کنیم ، و بعد حتی این نگاه هم از ما دریغ می شود . دیگر دعا هم نمی توانم بکنم نمی دانم از خدا بخواهم بمانی یا بروی؟ تسلیم شدن یعنی چه؟  شاید باید بروی چه او از مادرت هم بر تو مهربان تر است ،شاید برای کامل شدنت باید بروی،اما اگر بروی ما بر زمین ماندگان چه کنیم ؟حتی گفتنش در دل هم الکنم می کند .چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم،آن قدر این روزها دعا کرده ایم که می ترسم خدا قهرش بگیرد .

این تنها نوشته ایست که می دانم نمی خوانی، چون رنجورتر از آنی که حتی چشمانت را بگشایی ،گفته ای یک ماه را در کما خواهی گذراند ، ای کاش پرستاری که سرمت را وصل می کند بداند که:" تو نازک طبعی و طاقت نداری " از فکرش دلم ریش می شود . رفتنت امروز مثل بارداری مادران است ، امیدوارم ١ ماه دیگر به دنیا باز گردی .

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |