ماه ناموزون

دو هفته گذشت و تو آمدی مبهوت و تغییر یافته

دو هفته گذشت و من خسته از تنهایی و باری که به دوش کشیدم

دو هفته گذشت ، نه مثل برق نه مثل باد

و من فهمیدم ، بی تو زندگیم معنا ندارد اما جریان دارد

و من فهمیدم بی تو می توانم ، بی تو می شود ،اما مثل یخ سرد و بی روح

نوشته شده در شنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٧ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

دنیای دور و بر مدام در حال تنگ شدن است ،هر چه بزرگتر می شوی افق دیدت کوتاهتر می شود ، ترسهایت بزرگت انتقادهایت تلخ تر ،انتقادهایی که تا دو سال پیش فکر می کردی یک روز حتما برطرفشان می کنی ،می جنگی و پیروز می شوی . کسانی که با تو هم فکرند و یا قبولشان داری ،دانه دانه ضربه فنی می شوند یکی را به باد ناسزا می گیرند و تو بی رمق تر از آنی که بتوانی نقدی و نظری بنویسی ، دیگری  حتی اگر صدایش را هم نمی شنوی اما خستگیش و فرسودگیش از لا به لای کلماتش بیرون می زند ، آن یکی می رود که به رسم محتوم روزگار گردن کج کند .مابقی هم که حناق گرفته اند . از صبح تا شب دویدن و حالا که ایستاده ام خود را در هیچ کجا نمی بینم ،این همه خستگی و فرسودگی ، آخرش که چه؟ احساس فرتوتی می کنم و این که بیهوده می دوم ، با انگیزه وارد می شوی ،با یک دنیا عشق اما در سرزمینی که کارهای بزرگش به دست آدمهای کوچک است ،نه علم و نه بحث و نه توجیه و احترام جایی ندارد . باید بپذیری و خموده و خسته سر جایت بنشینی ،نانت را بخوری و آرزوی "روزی برای اینجا کاری می کنم " را در گور تماشا کنی . ما "اجسادهم قبل القبور قبور  " شده ایم .به سرمان زد که برویم ،هجرت کنیم ،و از این شر و ورها اما ظاهرا به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است . کوتاه فکری خودم بیش از همه آزار دهنده شده ،استفراغ ذهنی می کنم ،مدام روی برگه های کاغذهایی که جلوی رویم گذاشته ام و قصد داشتم کتابشان کنم ،به جای صنعت جهانگردی ،صنعت خزعبلات بافی راه انداخته ام و ناشری که آن همه رو انداختیم و عجز و التماسش کردیم ،که آقا این رشته کتاب تخصصی ندارد ،بیایید کار فرهنگی کنیم ،دو روز دیگر پهن هم بارمان نمی کند . کسی این وسط شکر زیادی می خورد بالای تریبون تاوانش را باید پیکره ضعیف و نحیف صنعت پس بدهد و آقا هم برود پی پست بعدی و ما و دیگرانی که با هزار زحمت چیزی را ساخته ام باید از نو شروع کنیم . شده ایم اوشین ،یادم هست در همه قسمتها از صفر شروع می کرد .مردک رفته ام پیشش می گویم :"پروپزال را بگیر یک گِلی سر خودت و وظیفه ات بکن" .می گوید :"تا وضعیت رئیس پایدار نشود اقدامی نمی کنیم "،آخر یکی نیست بگوید می میری باقیات صالحات از خودت جا بگذاری گیریم با رفتن رئیس تو هم گور به گور بشوی .برای من و عمه ات که نمی کنی برای کشورت جان می کنی خیر سرت ،این دست آن دست و تو و دیگری ندارد،کارت را بکن .می گوید:"نمی شود ما زحمتش را بکشیم به نام کس دیگر" کم مانده توی صورت کریهش بالا بیاورم ، با صدای بلند می گویم :"یارب اهد قومی" می خندد :" خانم مطهر قرآن می خوانی " .گفتم :"بله ،سر قبر وجدانتان و انرژی خودم قرآن می خوانم "

 

 

نوشته شده در شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٧ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |