ماه ناموزون

در نازک دلی من که بماند

با هر شعر تری اشک از چشمانم جاری می شود ،آن هم چون خاطر حزین نباشد .

اما

سریال مدار صفر درجه را ندیدم ، تعریفش را می شنیدم تا اینکه قسمت آخرش را بر حسب اتفاق منزل کسی مهمان بودیم و توفیق اجباری رخ داد به نظر فضایش خیلی یخ زده بود . سریال که تمام شد کانال را عوض کردند ،خواستم بدانم عوامل تهیه کی هستند که خواهش کردم کانال را عوض نکنند .صاحب خانه گفت موسیقی تیتراژش را آقایی می خواند که خیلی داد می زند . حدس زدم باید ساز و آواز باشد چون میزبان ما فقط پاپ گوش می داد. چشمتان روز بد نبیند .صدای قربانی به گوش می شرسید و قلب من از جا کنده می شد قربانی می خواند :"من عاشق چشمت شدم " و اشکهای من سرازیر می شدند و میزبان با دهان باز نگاهم می کرد به حمید نگاه کردم او هم غرق در مستی صدای خوش قربانی بود و چشمانش وضع بهتری از من نداشت ،و میزبان فلک زده شرمنده که به این نوای خوش گفته بود داد و هوار ما را نگاه می کرد .قبلا هم کارهای قربانی را شنیده بودم مخصوصا آلبوم فوق العاده اشتیاق را که مثل استاد بنان و شاه زیدی همسفر من و حمید در جاده های ایران بود . به هر حال تقریبا از روزی که تیتراژ قسمت آخر مدار صفر درجه را شنیدم در به در به دنبال تهیه موسیقی متن سریال بودم ،نوار فروشی سر تخت طاووس تقریبا به هفته ای دو بار دیدن من عادت کرده و تا وارد می شوم بدون آنکه بپرسم .می گوید :"هنوز نیامده " .مهربان همسر هم به نوع خود دنبال قضیه را گرفته بود . فکر کنم یک سالی می شود . به هر حال هفته گذشته پشت یکی از چراغ قرمزها رادی پیام را روشن کردم دوباره صدای خوش قربانی بود ،باز هم اشکهایم بی اختیار جاری شدند و خلسه عجیبی را حس کردم .شب تلفنی به حمید گفتم که بی طاقت این آهنگ شده ام . شب توی آشپزخانه داشتم بالا و پایین رفتن عدسها را توی قابلمه تماشا می کردم و یاد داستان نخود مولانا افتاده بودم .که ناگهان صدای خوش قربانی از پشت سرم شنیده شد .مهربان همسر آهنگ را از اینترنت داونلود کرده بود .

این هم متن شعر (قسمتهای قرمزش نفسم را بند می آورد البته خواندن استاد قربانی بی تاثیر نیست و موسیقی فراز و فرودش آتش به جانم می ریزد )

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

و این هم لینک داونلود آهنگ http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=44028

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٧ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

هفته گذشته ،سراسر هفته را در جایی مشغول به کار بودم که ٢٠٠ نفر وزیر و ٧٠ نفر رئیس مجلس کشورهای مختلف حضور داشتند .

روز اول با عجله سرم را مثل گاو انداختم پایین و از رو به روی هتل استقلال رد شدم که در دور برگردان رو به روی هتل زیر یک پراید رفتم کلی خودم را کشته بودم و خط اتوی لباسهایم به قول معروف هندوانه را قاچ می کرد ، که به دلیل همین تصادف شلوار و آستین مانتویم پاره شد و با قیافه شش در چهار و دست و بال خاکی و زخم زانو وارد هتل شدم .همه در حال دویدن بودند و کسی مرا با آن ظاهر درب و داغان نمی دید تا اینکه با درد زانوی شدید هاج و  واج به سمت پذیرش هتل حرکت کردم و یکی از دانشجویانم را در حال سر و کله زدن با یک سیاه پوست دیدم از خوشحالی پر در آورده بودم . خلاصه یکی یکی دوستان آمدند و هر کدام نگران مرا به سمت اورژانس مستقر در هتل راهنمایی کردند ، نخ و سوزنی هم آوردند و شلوارم را دوختم . بعد از آن اتومبیلی در اختیارم گذاشتند تا به استقبال مقاماتی که قرار بود به مدت یک هفته به عنوان مترجمشان فعالیت کنم بروم . لنگ لنگان در حالی که از گیت امنیتی خارج می شدم و قدم روی قالی قرمز اساطیری هتل می گذاشتم توجه به پیر مرد دربان هتل جلب شد از سرما دماغش قرمز شده بود و لبخند شیرینی داشت .با علامت سوال بزرگی در چشمش . بنز تشریفات توقف کرد به طرف بنز رفتم که دیدم با تعظیم در را برایم باز کرد . شرمنده شدم،قلبم لرزید و زیر لب تشکری کردم . تا فرودگاه امام فرصت خوبی بود که فکر کنم .به حال آدمیزاد خنده ام گرفت مثل بازیهای کودکانه بود، خودمان مقام می سازیم ،تشریفات در می آوریم و خودمان با آن اداهایمان احساس بزرگی و یا تحقیر می کنیم .از خودم بدم آمد که گذاشتم آن انسان برای مثل خودش که من هستم در را باز کند و تعظیم کند . موقع برگشتن نگذاشتم این کار را بکند در طول این یک هفته هم اجازه ندادم در را برایم باز کنند . مسخره بود مثل خاله بازیهای کودکانه همه احترامهای آبگوشتی می گذاشتند . آدمهای به اصطلاح مهم کشورها شانهای مافوق بشری برای خود قائل بودند . خنده ام گرفت این آدمهای مهم از اینکه بپرسند دستشویی کجاست ابا داشتند ،انگار طبیعتشان می باید که متفاوت می بود .دو روز آخر هیئات قبلی رفت و مسئولیت هیئات جدیدی به من واگذار شد . پیرمرد ٨٠ ساله ای که وزیر حمل و نقل کشورش بود و بسیار مریض احوال می نمود در میان گروه بود که مدام داد و هوار می کرد و برای نقل و انتقالش کلی دردسر داشتم تا اسکورت و بنز هماهنگ کنم . یک بار چشمانش از خستگی به اشک افتاده بود اما نمی پذیرفت که استراحت کند .می گفت باید به هتل بروم و آنجا در سوییت رویال خودم بخوابم . خنده ام گرفت مثلا مسلمان بودند اینها و ادعایشان آسمان را برداشته بود مگر نه اینکه ان اکرمکم عند الهه اتقاکم ÷س چرا با اینها طوری رفتار می شد انگار که خون طلایی در رگهایشان جریان دارد . .نمی فهمیدم چرا ما باید آن همه اسراف تبذیر کنیم در ضیافتهای رنگین شام هر چه فکر می کردی روی میز می چیدند ،در حالیکه این نشستها به منظور ارتقای سطح زندگی عده ای بیچاره برگزار می شد .سر میز وزرای بهداشت نوشابه و سس سالاد می گذاشتند . چند نفرشان حتی دندان نداشتند خنده یکی هم چشمش باباقوری بود .

 

آشفته نوشتم می دانم .

نوشته شده در جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٧ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |