ماه ناموزون

تمام شد

 

 

 

 

 

 

 

 

رهایی

نوشته شده در شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

پنجه در خاکند این زنان ،با آن دنیای حقیر پر غیبتشان ،با آن سخنان سراسر نیششان ، ایمان کیلویی چند؟ وقتی یخ از کلامشان سرازیر است .

زن نیستم اگر رنگ بی معرفتیتان را بگیرم ،این همه در خاک وادعای افلاک ؟!

عقّم می گیرد ،می خواهم همه زنانگیم را استفراغ کنم بر صورتکی که گوهر حوّایش را در پس چادر ریایش به حراج گذاشته .تخم طلا کرده انگار در این تسلسل باطل تولید مثل و جمعیت غافلان را زیاد کردن . ناآگاهی از خود برون دادن و چون بنی اسرائیل توهم برگزیده بودن . زن نیستم اگر با سخنان حقیرتان چهره در هم بکشم ،پاسخی چون شما حقیر را با نیش بلاغتم حرام وجودتان کنم .

حمید می گوید وسیع باش مثل اقیانوس مثل مادرت ،آه از جگرم بلند می شود .مادرم با آن همه دردناکی دستهایش و ناتوانی پاهایش !کوه را یادم می آورد همان که منزلگاه خدایان است .اما این بار توحید برای من رنگ تازه مادرم را دارد.اقیانوس که نه آسمان ایمان و صبر که اگر پژواک صدایش نبود، تمام زنانگیم رنگ لجن می گرفت.صدایش آمد که:" مبادا سخنی بگویی که کسی آزرده شود ،گردنت ،گردن شتر باشد هر چه را می خواهی بگویی از این مسیر طولانی عبور بده،اطرافت را بسنج ،بعد سخن بگو ،خدا از دل بنده اش نمی گذرد، تو زبانت بلیغ است و نیش دار. از ایمانت می ترسم... " و شاید همین واهمه عاشقانه است که باعث می شود سکوت کنم.زنگ قرآن خواندن مادرم، نگاه دریاییش ،مناجاتهای پر اشکش و صبر و لبخندش وقتی جفتک می اندازم و جوانانه فریاد بر سرش می کشم .حمید می گوید : "وسیع باش مثل مادرت ،باران باش مثل مادرت ،برهمه ببار مثل مادرت، قلبت را بزرگ کن مثل قلب مادرت ،سخت است ،ریاضت بکش تا به تو اهدا شود و سکوت عظیم او را فرا بگیر" .

یاد سجاده دیروز مادرم افتادم ،لرزان می گفت :"یا صریخ المستصرخین !" و اشک می ریخت ،خندیدم گفتم :"مادرم هر چه داد داری بکش چرا گریه می کنی ؟" گفت :" خدا کسی را که فریادش را نگه دارد و در دلش برای او بزند دوست دارد ،من این دوستی را از دست نمی دهم ."

امروز فریاد نزدم ،جواب ندادم ، رذالت را با لبخند جواب گفتم ،به امید آنکه بال پرواز مانند مادرم به من اهدا شود .اما فردا را بیم دارم .

حمید می گوید "وسیع باش مثل مادرت ".

نوشته شده در جمعه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٧ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

خواب دیدم

درد می کشیدی

بیمارستان بود ؟

نمی دانم؟

روی برانکارد این سو و آن سو می بردمت این بار من بزرگ بودم،به اندازه همان هفده سال که از من بزرگتری

درد می کشیدی

مثل کودکیهایم که در آغوشت خوابم می برد ،

که وسط قصه گفتنهایت خوابت می برد

که ریشهایت را می کشیدم تا نخوابی

همان شکلی بودی جوانتر از امروز و دیگر شکمت این قدر بزرگ نبود

تنها وجه مشترکت با امروز دردی بود که می کشیدی ،تمام شب در راهروی بیمارستان با تو می دویدم 

مثل آن روز که زمین خورده بودم و زار می زدم، برایم از آسمان و زمین گفتی ،بستنی برایم خریدی ، روی شانه هایت سوارم کردی ،زانویم را بوسیدی ،من هم برایت از زمین و آسمان حرف می زدم ،پرستار آمد، انگار خواب نبود .سرمی در دستت گذاشت و سرنگهای شیمی درمانیت را به آن سرم که نه به قلب من فرو کرد .

درد می کشیدی و تمام دیشب به جای خواب هفت پادشاه ،هفتاد بار قلبم فشرده شد.در خواب مثل آن روز که با صبر تمام گذاشتی تمام دیوارهای خانه را با ماژیک خط خطی کنم ،و من 10 ساله بودم تو 27 ساله ،مثل امروز مهربان با برق همیشگی چشمانت ،صبورانه به سرنگها نگاه می کردی ،انگار پرستار دخترک شیطان کوچک تو بود .

درد می کشیدی و من نگاهت می کردم تمام دردت را در تمام وجودم حس می کردم .

حتی به خواب دیدنش، تمام امروز قلبم را به درد آورده بود. یادم آمد از روز تولدم ندیدمت ،چون نمی توانم ترا زرد و بی مو و پر درد ببینم ،اما انگار مقدر است در خواب عذابی را که در بیداری به سویش نمی آیم به روحم حواله کنند .

می دانم حالت به هم می خورد ،سرت گیج می رود و درد داری ، می دانم هفته پیش 2 روز نتوانسته ای چیزی بخوری ،می دانم مغز استخوانت بی وفایی کرده ،دلش پیوند می خواهد ، راستی عروسی مغز استخوانت قبل از عید است یا بعد از عید؟ این را هیچ کداممان دقیقا نمی دانیم .درد می کشیم !چون نمی دانیم دقیقا در شکمت در کبدت در طحالت چه خبر است ؟ همه مان گیجیم .

می دانم در رنجوریت هم ،اینجا را می خوانی و همه شعرهایم را حفظی .دیگر وقت مشاعره نداریم .

قلبم دردهایت را قطره قطره به جانم می ریزد .

و می دانم در آرامشی ،چون هدیه ات را پذیرفته ای.

چون بنده ای ،بنده او .

__________________________________________________________________

اللهم اشف کل مریض

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٧ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |