ماه ناموزون

ری را

هوای حوصله ابریست

.

.

.

.

ملالی نیست جز گم شدن لحظه ای دور که مردم آنرا شادمانه بی سبب می خوانند

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

        .
نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٦ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

می ایستم و نگاهت می کنم

نمی توانم نزدیک تر بیایم

تو

چه دیر بعد از این همه سال وماه که می جستمت از راه رسیدی

و من

.....

مهم نیست

نمی توانم نزدیکتر بیایم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

آنقدر ننوشته ام که بوی مردار از همه جای این صفحه می آید .اما خوب است بوی مردار همه را فراری داده .دیگر  کسی به خواندن من نمی آید .شاید این هم از عواقب فرسودگی است .فرسوده شده ام .

****************

نیامدنت حس تلخی بود

****************

چقدر این زندگی جدی شده است

دیروز ۴۰ درجه تب داشتم

هزیان نمی گفتم

با آگاهی کامل وصیت می کردم

و تو

مهربان

می خندیدی و فقط در آغوشم می گرفتی

تحمل درد حتی  یک تب ۴۰ درجه از من رخت بربسته

به خدا خسته ام

و تو

مهربان

دستهایت را آب می زدی بر پیشانیم می کشیدی

شاید ندانی که می دانم تا سحرگاه بیدار بودی

تب را با دستانت به جانت می کشیدی و من ...

کاش همانقدر که دوستت داشتم دوباره دوستت بدارم

همانقدر که اکنون دوستم داری و

من از شکستن شیشه دلت از دل سنگیم  می ترسم

چقدر این زندگی جدی شده است

کودکیم رفته

دیگر حتی برای درد تب ۴۰ درجه هم مسکن می خورم

و تو

مهربان

درمیان این فرسودگی و بی میلیم عاشقانه مقاومت می کنی

ومن

نا مهربان ....

*****************

چرا قبلها ترا می دیدم

و این روزها

اینهمه خودم را؟

نوشته شده در جمعه ۱٤ دی ،۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

 

 

این پیرمرد با این نگاه مهربان و زلال یک جنگلی است ،خودش می گوید :" ما جنگلیها حیاتمان به این درختها بسته­است " مثل جنگل سبز و مثل چشمه بالای کلبه چوبیش زلال و بی ریاست . او دامهایش را زمستان در ارتفاعات پایینتر کوههای درفک می چراند و در تابستان به قول خودش  مالها را به ییلاق یا همان "دیلمان " زیبا و افسونگر می برد . او زیر لب بدون آنکه بداند چه شگفتی از موسیقی می آفریند! زمزمه می کند :

"شنیدم کوزه­ای با خاک می گفت        که این دنیا نمی­ارزد به کاهی"

تحریرها دیلمان را از استادان موسیقی زیباتر ادا می کند ، به یاد استاد" بنان" می افتم ،همدم همیشه سفرهایم این بیت با صدای استاد" بنان "  است که "دیلمان " می­خواند :

"سحر بلبل حکایت با صبا کرد                    که عشق روی گل با ما چها کرد

ازآن رنگ رخش خون در دل افتاد              و ازآن سرخی به زردی مبتلا کرد

خوشش باد آن نسیم صبح گاهی                   که درد شب نشینان را دوا کرد "

ضبط ماشین را روشن می کنم ،پیرمرد چشمهایش از اشک پر می­شود ، می پرسم ؟"بابا جان این صدا را        می­شناسی؟" با سادگی خودش و با لهجه شیرین گیلکی می­گوید:" نه! اما به گمانم بچه همین ییلاق خودمونه!..."

لبخند می زنم ! می­ گویم :"فکر کنم از شما آواز یاد گرفته ها..."غش غش می خندد و به شوهرم می­گوید :" این خواخور* چه خوش خیاله ! من که همیشه تو دلم می خونم " رو به من در حالی که دستش را به سر بی مویش می کشد می­گوید :"خواخور چاییته بخور" می­گویم:"چشم،اما شرط داره ! بگو چرا اشک اومد تو چشماتون؟" بیت استاد را تکرار می­کند "سحر بلبل حکایت با صبا .... "  و آه می­کشد ، دلم آرام نمی­گیرد شرار "دشتی " به بلندی "دیلمان" و سوز صدای پیرمرد اشکم را جاری می­کند،عطر چای دست ساز جنگلی و بوی دود و غروب و صدای حشم پیرمرد، و برادرزاده­اش که دعوتمان می­کند داخل کلبه برویم .

پیرمرد عذر خواهی می کند و به آغل می­رود و زیر لب زمزمه می­کند، تحریرهای "دیلمان" از راه رفتنش زاده می­شود .سؤالم را از برادرزاده­اش می پرسم:" چرا عمو گریه کرد؟"

برادرزاده­اش میگوید :" بابا؟، آخه ما بهش می­گیم "بابا " بقیه بهش می گن "مشتی" مامانش که مریض بوده یه بار جوونیاش با ننش رفته مشهد، اون مجرده و هتاد سالشه ،"بابا " اسمشه ."

می­گویم:" خوب چرا "بابا " گریه کرد؟ آهنگو شنیدی ؟" می­گوید :" آها!... آخه بابا عاشقه! عاشقه "گل" همه "گلی" صداش می کردن " می­گویم:"باریک الله "بابا" تازه یادش اومده عاشق بشه !اونهم الآن؟" می­خندد، با آن چشمهای وحشیش ، و می­گوید :" الآن که نه ،وقتی "بابا" جوون بوده عاشق دختر همسایه می­شه ، اسمش "گل" بوده ،دختره را می­دن به پسر عموش ،بعد از یک ماه دختره می­میره ،"بابا" هم دیگه هیچ وقت زن نمی­گیره ،از اون موقع تاحالا می­گه من همین زودیا می­رم پیش "گلی" اگه بی وفایی کنم ،با چه رویی تو چشمهاش نگاه کنم؟"

به راستی که مجنون متعلق به همین فرهنگ و دیار است ،چشمهای "بابا" برای دیدن چشمهای "گلش" زلال مانده....

نوشته شده در یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |