ماه ناموزون

 زن دستهایش را زیر بغلش برد و صورتش را پشت مرد پنهان کرد، مرد لبه های پالتویش را بالا داد و صدایی شبیه اوف از دهانش خارج شد

، زن زیر لب غرولند کرد :(مجبور بودی ماشینو اینقدر دور پارک کنی ٬

الان پوستم خشکی می زنه تو این سرما )

مرد در حالیکه قدمهایش را تند تر می کرد گفت :( داشتن بیلبرد

انتخاباتی نصب می کردن ٬چی کار می کردم ؟ )

زن حرفش را نشنیده گرفت :(همه خیابونا پر از کاغذ شده ٬ وای

عجب سوز گدا کشی ! )

گدایی نزدیک شد :( آقا آتیش داری؟ )

مرد او را ندیده گرفت و گفت :(چه پر رو دیگه کارشون به جایی رسیده

جلو آدمو می گیرن کبریت می خوان !)

زن برای آنکه از شر سرما در امان باشد قدمهایش راتندتر کرد و کاملا

گونه اش را به پشت مرد چسباند ٬ با صدای تو دماغی گفت :( معلوم

نیست این شهرداری چی کار می کنه ٬ نه این کاغذا رو جمع می کنه

نه این گداها رو )

فردا صبح مرد گدا در حالیکه تلی از کاغذهای انتخاباتی ٬

در یک حلبی کنارش  بود  ٬ یخ زده پیدا شد .

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

عموی من مرد ساده ایست بزرگترین آرزویش نایب الزیاره شدن از طرف مادر بزرگم در مکه است، یکبار هم به خاطر جوانان ایرانی سکته کرده است ، تکیه کلامی هم دارد همیشه می گوید :(جوان است و جویای نام )- هر چند ممکن است فرد مزبور ۵۰ ساله باشد !-شادترین آدمی است که دیده ام چرا که همواره به آنچه خدا داده قانع است و شاکر   .

زن عموی من آدم مهربان و بامزه ایست عاشق تعریف کردن صحنه های اکشن است ، تکیه کلامش هم اینست که (وح میی) که به زبان زنده شوشتری یعنی (وا ! پنداری که ...)، از وقتی حمید وارد خانواده شده بین همه آدمهای فامیل زن عمو را خیلی دوست دارد ، و زن عمو هم متقابلا ما را ،و خوش بخت ترین زنی است که می شناسم چرا که عموی من شوهر چندین ساله اوست تمام بچه هایش سر و سامان گرفته اند و یک فامیل عریض و طویل پر حادثه دارد .

دایی جان من هم آدم خندانی است ،شکم گنده ای دارد که موقع خندیدنش بالا و پایین می رود ،یک معلم تمام عیار است ،  و تکیه کلامش اینستکه( باباجون ...) و بی شماری از تکیه کلامها به دلایل اخلاقی از گفتن انها معذورم  و مهربان ترین آغوشیست که می شناسم .

زن همین دایی جان تپل مپل هم آدم با نمکیست ، همیشه می خندد و وقتی به او زنگ می زنم حتی حال همسایه مادر شوهرم را هم می پرسد ،اگر با موبایل زنگ بزنم و کار فوری داشته باشم حدود ۴ دقیقه بدون اغراق باید احوال پرسی جواب بدهم همیشه خدا را شکر می کنم که شوهرم فقط یک برادر دارد و هنوز بچه دار نشده اند و از اینکه پدر شوهرم مرحوم شده فقط در همین مورد خوشحال می کند ، وقتی می خواهیم خانه دایی جان تپل مپل زنگ بزنیم همیشه اینکه کی زنگ بزند بین من ومامان بحث است آن هم فقط به خاطر همین احوال پرسی ها ، یک تکیه کلام هم دارد که با مزه است و مهربان آنهم اینکه (قربونت بشم ...) ضمنا من را بچه هفتم خود می داند من هم از این مسال خوشحالم ،  به هر حال زن دایی جان پذیرا ترین آدمیست که می شناسم ، چرا که همیشه جوابش به تعارفها مثبت است و با لبخند آنچه را  که زندگی به او اهدا می کند می پذیرد .

                                                                                              ................ادامه دارد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |