ماه ناموزون

دیوارهای تنگ

دیوارهای تنگ مخملی تابناک

شاید به حادثه ای نفی می کنی مرا

تا وقت بردمیدن صبح بارهای بار

من صبور لحظه ها

پر تداوم و...

همیشه بوده ام چنین

دیگر از هجوم بی تو ای نفس نفس زدن زعشق

از دمیدن شکوه نیستها بر دریچه وجود

از همیشه نفی خود

از بدون تو رمیدن از درز این حیات

از تزرع و خشوع و بندگی

از همیشه در قیام بودن دلم

من به تو قسم که سخت خسته ام

آخر ای تلولو همیشه ماندگار

ای همیشه رنگ بر عدم

ای همیشه صبح در سیاه

تا کی این هجوم بی تو ای نفس نفس زدن ز عشق

دیوارهای تنگ مخملی تابناک

این حدیث من در تزلزل وجود این قفس که هر روز تنگ تر می شود  ز پیش

و تو که هرروز محو میشوی میان این همه دود و دود

من هراس می کشم بدون تو

و ترس می خورد بر دریچه دلم

شاید به حادثه ای نفی می کنی مرا

تا وقت بر دمیدن صبح بارهای بار

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

مدتها بود که اینقدر خودم نبودم

...........................................................

فیلم انجمن شاعران مرده را چند وقت پیش دیدم ُاز اینکه نمی توانم آنطور معلم باشم شرمنده شدم /اما تصمیم گرفتم بشم .

.........................................................

دیگر در درونم میل به سفر ندارم ، نه اینکه نخواهم سفر کنم ، دیگر میل به کندن ندارم ، جهت اطلاع دوستان اقیانوس طوفانی اجالتا آرام شده ، خبر از سامانه های بعدی ندارم اما اینجا درون قلبم سکون خوبی را احساس می کنم ، تصمیم گرفتم تا چند وقت آینده هیچ کشتی در من غرق نشود ، شناگری رت به کشتن ندهم ، بی خود هم کف به لب نیاورم (جهت اطلاع شیما!)

.....................................................

پس از جنگهای خونین فراوان با مهسای معترض درونم یک کشف عجیب کردم :

زن بودن یعنی عمیقا پذیرا بودن مثل زمین است .

زن بودن حس خوبی است ، زنیت خود را بپذیریم

....................................................

خیلی وقت درون خودم یک آدم عریان می دیدم که سرشو برده بالا مشتهاشو گره کرده و از ته دل فریاد می زنه !!!!! دهنشم بسته نمی شه،اما یه راه حل پیدا کردم ،

    ذهن تعطیل

فرستادمش مرخصی، خیلی بهتر شدم هرچند هنوز مشتهاش گره کرده است دهنشم آماده فریاد زدن اما حداقل صداش ساکت شده ، چشماشو باز کرده داره نگاه می کنه

................................................

کسی اینجارو می خونه اصلا؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |