ماه ناموزون

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

                                                  که دل به دست کمان ابروییست کافر کیش

..........................................

فکر کنم اینو قبلا حافظ گفته بود؟

..........................................

کسی راهی برای رفع قاطی کردگی مزمن می شناسه؟

.........................................

من انگیزه خاصی برای زندگی کردن ندارم

......................................

متشکرم

نوشته شده در شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

جاده که می گذرد

من و تو مانده ایم و ردپاها روی برف

سرد می شویم

می گرییم

رد پای باران روی گونه هامان

...

بگذار جاده بگذرد

بگذار رد پاهای باران صورتمان را نقاشی کند

بگذار آدمکها روی تنمان یادگاری حک کنند

؛خط نوشتم که خر کند خنده ؛

من همین سکون را دوست دارم

قاب جاودانه نگاه مردانه ات را  به انتهای نامعلوم جاده

با همان لبخند محو همیشه

نمی خواهم جاده را ببینم که می گذرد و ردپاها را که مانده اند

می خواهم تا ابد نگاهم به ردپای باران گونه ات باشد

من  همین سکون را دوست دارم

آغوش کاهگلی ....

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٥ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

این روزها خیلی سرم شلوغه ، ترجمه و تدریس و موقعیتهای کاری و خواندن برای کنکوری که فقط یک ماه ونیم وقت دارم و شوهر داری و قاطی کردنهای مداوم که دمار از روزگار آقای مربوطه در آوردم .

امروز یک سر کوچک به آرشیو مطالبم زدم ، دیدم اطلا آدمی را که آن مطالب را نوشته نمی شناسم ، آنقدر اسیر روزمرگی و فکر و خیال شدم که همه آرمانهای روحیم را دارم فرموش می کنم ، حتی قلم هم خشکیده ، انگار توانی برای نوشتن ندارم ، دیدم دعاهام همش شده خدا این را بده، آن را بده .قبلا بهتر بود دعایم این بود :خداوندا مرا آن ده که آن به . اما الان خیلی فاصله گرفتم .درد بی خدایی گرفتم،  درد هجران،  بی ایمانی،  بی باوری ، دلسردی  ،  و از همه بدتر گناه .استادم می گفت گناه بودنی است ارتکابی نیست .یعنی هر جا که تو باشی گناه هست و هرجا عشق باشد و خدا گناه نیست .این روزها خیلی بودنی شدم و حریص . دلم برای خودم سوخت دیدم هیچ کدام از شعرهایی را که زمانی نور بخش راهم بودند به یاد ندارم ، من شادی را گم کرده ام ، با روزمرگی ، به حساب خودم کلی هم موفق هستم ، اما امروز توی نوشته هام یک جمله از حضرت علی دیدم که تنم را لرزاند :؛بزرگترین افتخار من بندگی توست؛ دیدم خیلی وقت است دیگر افتخاری در کارنامه ام ثبت نشده ، تو این مدت همش یا بنده غم بودم یا بنده نا امیدی و این عین شیطان است . دیدم همش از خدا نجات می خواهم اما حتی نیم قدم هم نمی رم به طرفش همش سر خدا غر می زنم ، اسمشم گذاشتم دعا ، یه مدت شده ورد زبونم :؛ارحم عبدک الذی لا یملک الا الدعاء؛ اما من همش دارم از مایملک اندوه و نا امیدی استافاده می کنم .تصمیم گرفتم باز هم سعی کنم بنده خدا باشم ، آن هم با شادی ، هر چند قیافم و کارم و نوشته هام خیلی وقته که بوی خدا نمی ده ُاما

دارم امید عاطفتی از جناب دوست                       کردم خطایی و امیدم به لطف اوست

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٥ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

امروز یکی از همسایه هایمان مرد ، این پیرمرد که در طبقه چهارم زندگی می کرد ،چندان هم پیر نبود ، اما الان نه مورد پیر بودنش می خواهم بنویسم ، نه در باره مردنش بلکه در باره اثراتی که مردن این آدم توی جامعه هشت خانواری ساختمان ما می گذارد :

1)ممکن است آب و برق و تلفن بعضی از همسایه ها قطع شود ! چرا؟ چون این همسایه مهربان هر بار صورت حساب آب و برق و تلفن  همسایه ها را از صندوق پست می آورد از زیر در خانه ها داخل می انداخت

2)موتور خانه خواهد خوابید و ما همه از سرما یخ خواهیم زد ، زیرا این همسایه دلسوز هر روز سری به موتورخانه می زد ، و آنرا روغن کاری می کرد ،اگر در حمام گیر می گردیم و هیچ کس در خانه نبود و دوتا جیغ می کشیدیم ،ایشان سریعا به موتور خانه  می رفت  و  درجه هیتر را بالا می برد .

3)ماشینهای ما در پارکینگ یخ خواهند زد ، آخرین کاری که ایشان کرده بود دقیقا دو ساعت پیش از فوتش الصاق  یک فقره مقوا به میله های پارکینگ برای جلو گیری از ورود سرما به پارکینگ با کمک همسایه طبقه اول بود.

4)خانه ما را حتما دزد خواهد زد ،چون من همیشه کلیدهایم را پشت در جا می گذارم و ایشان هر روز اولین کارشان برداشتن کلید از پشت در خانه ما راس ساعت 7 و تحویل دادن کلید راس ساعت 10 صبح به من یا مادرم و تاکید این نکته که به مهستا* بگویید حواسش را جمع کند ، خطر ناک است .

5)خانمهای ساختمان که همگی از آرتروز و کمر درد و پا درد رنج می برند دردشان شدت می گیرد ، چون هر گاه حتی یک کیسه یک کیلویی دست هر کدام از ما بود ایشان آنرا با اصرار به در خانه منتقل می کرد .

برای اولین بار برای همسایه ای که فوت شده بود  گریه کردم ، صورت معصومی داشت و با رفتنش سئوال بزرگی را در ذهنم برانگیخت ،اگر من بمیرم چه تغییری در همین جامعه کوچک ساختمانمان به وجود خواهد آمد ؟ و دیدم فقط چاه فاضل آب مشاع ساختمان دیرتر پر خواهد شد ! از خودم خیلی شرمنده شدم ،واقعا فکر کنیم اگر بمیریم چه اتفاقی می افتد ،خدا بیامرزدش .

 

____________________________________________

*ایشان در طی 22 سال همسایگیمان همواره من را مهستا صدا می کردند .

نوشته شده در دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |