ماه ناموزون

طوفان و ابرهای سياهی  را که چشمم می بيند باور کنم

يا ادعونی استجب لکم مهربانت را ؟

کور سوی نور را با لمس کور کورانه دستانم ايمان بياورم

يا سيلی حقيقت را که خون به چشمانم کرده است؟

شرک چون مور بر سنگ سينه را بپايم

يا سجاده نمازم را که دوباره هديه ام کردی؟

مهربان قهارت را بخوانم با غفورا رحيمت را؟

يرزق من يشاء را فرياد بزنم که همه را فقراء الی تو ميبينم و يا کار از سبب می خيزد

را نجوا کنم

گوشهايمان کر است ای بزرگ . چشمهايمان کور است نه مگرتو سميع و بصيری يا

بصارتمان بخش يا از هر چه جز خودت نابينايمان کن.

می ترسم بزرگا مهربانا عزيزا از آن مور که اکنون به هيولايی درنده درونم بدل شده

می ترسم . کور شده ايم و کر شده ايم جز تو کسی را نخوانديم و هنوز پاسخی

نشنيده ايم . بخشش گرا صبر مان کوتاه است و بيممان از آن مور که در شبی تاريک

بر سنگ سياه دلمان رخنه می کند .آتش عشقت هنوز می سوزاندمان اما بر سر

ايمان خويش می لرزيم و اين تمامی حجت پيوندمان بود می دانم امتحانمان می کنی

اما بيم آن دارم که سرشکسته گرديم و تو مهربانتر از آنی که مهمان گدا را از در خانه

برانی .به گدايی بر سر کويت آمده ايم کريما هر آنچه خواهی بکن فقط از شر آن مور

دزدانه به حجره ای که آرزويمان بود شبی به آن فرود آيی نجاتمان ده که اندک

 آذوقه مان را به تاراج ميبرد .چراغ خانه مان را می کشد  و ما در تاريکی ژرف درونمان

اگر به سر بالينمان آيی نخواهيمت شناخت و خسر الدنيا و الاخره می مانيم . لذت

انعام خود را وامگير پناهمان ده . و هرچه کنی همان به.

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٤ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

دو خط شعر تر برای تو

                 يک جفت چشم تر از آن من

                                                   

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٤ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |