ماه ناموزون

به زودی up date ميكنم يه سفر يزدی رفتم  با كلی تجربه های خوب

**************************************

فعلا اينو داشته باشيد

It's not difficult. To make a woman happy you only need to be
  1. a friend
 2. a companion
3. a lover
  4. a brother
  5. a father
  6. a master
  7. a chef
  8. an electrician
  9. a carpenter
  10. a plumber
  11. a mechanic
  12. a decorator
  13. a stylist
  14. a sexologist
  15. gynecologist
  16. a psychologist
  18. a psychiatrist
  19. a healer
  20. a good listener
  21. an organizer
  22. a good father
  23. very clean
  24. sympathetic
  25. athletic
  26. warm
  27. attentive
  28. gallant
  29. intelligent
  30. funny
  31. creative
  32. tender
 33. strong
  34. understanding
  35. tolerant
  36. prudent
  37. ambitious
  38. capable
  39. courageous
  40. determined
  41. true
  42. dependable
  43. passionate

  WITHOUT FORGETTING TO 

  44. give her compliments regularly
 45. love shopping
  46. be honest
  47. be very rich
 48. not stress he out
  49. not look at other girls

 AND AT THE SAME TIME, YOU MUST ALSO 

  50. give her lots of attention, but expect little yourself
  51. give her lots of time, especially time for herself
  52. give her lots of space, never worrying about where she goes

  IT IS VERY IMPORTANT 

  53. to never forget 
  * birthdays
  * anniversaries
  * arrangements she makes



  Unfortunately, even if you keep to all these rules, her happiness is
not  guaranteed.


  TO MAKE A MAN HAPPY 

  1. Sh*g him
  2. Leave him in peace !
 
 
نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

روزی که شعر تازه تقدیم تو شد

 تمام تازگیها را با خود برده بودی

 و من کودنترین شاگرد کلاس نبودنت باقی مانده بودم!!!

**************************************

میدونی شعرایی که مینویسم مال دو سال پیشه با اینکه تو یه آب خنک  زلالی ولی با آتیش زیر خاکستر چی کار کنم؟؟؟؟؟؟

*************************************

من یه دایی دارم که شش تا بچه داره با دوازده تا نوه که همه اونها توی بازه سنی 1 ماهه تا 10 ساله هستند البته چگالی زیر 7 سالشون بیشتره و فکرشو میتونید بکنید که بچه های تو این سن وسال چقدر ادا اصول و کارای بامزه دارند هر کدومشون با اینکه سن کمی دارن ولی برای خودشون شخصیتی هستند که باید در موقع برخورد باهاشون ویژگیای شخصیتیشون یادمون باشه و گرنه باید فاتحه خودمونو بخونیم وواقعا هر کدومشون برای یه شهر بس هستند حالا شما باید وقتی این مهد کودک سیار که همشون هم به یه اندازه واستون عزیزن جلوتون قرار میگیرن به اندازه 12 تا شهر (نه آدم!!!) صبر و حوصله و ابتکار و خلاقیت و عشق داشته باشین تا از پس این قوم یاجوج ماجوج بر بیاین و حافظه بی نهایت قوی برای یادآوری علایق و در عین حال شیرین کاریهای بچه هایی که همه براتون به یه اندازه عزیزن. بگذریم یک نفر توی این دوازده نفر هست که اولین چیزی که توجهتونو بهش جلب می کنه چشمای قشنگو همیشه متعجبشه که با صورت سبزه و خنده زلالش بدجوری  دلبری می کنه و اینکه سریعا فکر میکنید این بچه چرا اینقدر لاغره ؟و اگر هم مثل مادرش باشید و قبل از دو سالگی میدیدنش با خودتون می گفتین چرا حرف نمیزنه؟ با توجه به اینکه اکثر بچه های خانواده قبل از دو سالگی یا اینقدر حرف زدن که سرتون رفته یا اینکه یکی دو بار درسته قورتتون دادن که آرزو کردین ای کاش مثل بچه های دیگه دیرتر به حرف می افتادنداین نکته برای مادرش یه کم جای نگرانی داشت ولی خدا رو شکر اینیکی هم زبون باز کرد و حالا چهار سالشه وکلمات قصار و ادا اطوارا و استدلالی داره که منحصر به فرده اسمشم محسن آقا است.

محسن: مامان بیچاره پارکینگ

مامان :  (با دهان باز ) چرا مامان ؟

محسن : آخه همه این طبقه ها رو دوششن ولی خوشبحال پشت بوم چون اون بالا خودش روی دوش همه است

 

یا اینکه این آقا اصولا هر کاری غیر از حرف زدنو زورش میاد انجام بده

مامان : محسن جان بیا نقاشی کنیم

بعد از پنج دقیقه

محسن : مامان مداد رنگی خوب نیست کم میکشه پاستیل بده

مامان : خوب اگه نوکش کند شده میتراشمش

محسن در حالی که پاستیلو برداشته و تمام صفحه را با خونسردی در مقابل چشمای مامانش رنگی کرده میگه

محسن : اهان مامان این خوبه ببین چه زود تموم شد بیا این مال تو و میره دنبال بازیش

 

بقیه کاراشم توی آپدیتهای بعدی مینویسم

************************************

 

میدونی یه موقع واقعا توی رابطم با تو به این نتیجه میرسم

منی که لفظ شراب از کتاب می شستم                       زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

نه؟

************************************

وقتی یه آدم سر 70 سالگی هنوز هم اصرار به خراب کردن داره به من چه که جورشو بکشم؟

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٢ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

 

تکه ای  شعر در یکی از متون سانسکریت درباره زن آمده که در ابتدای کتاب مهپاره به چشم می خورد

  

     زن تو ای آیت ماه شهد چکان ! از سپهر بلند فرود آی و شب تار ما را منور کن . زن تو ای مایه دلخوشی آدمی !! تویی که در زنانگیت ، رقص امواج دریای شیر – که خدایان تو را از آن آفریده اند – محفوظ مانده . ما ساکنان سه جهان (کودکی، جوانی،پیری) گهواره پستان تو را سرچشمه سه نیروی مرموز رنانه میدانیم. هنگام کودکی از آن شیر می خوریم . در میان راه زندگانی، آن را بالین سز می سازیم وگاه پیری ، بر آن می آرامیم و چشم به راه مرگ می مانیم .

********************

مهپاره یکی از افسانه های سانسکریت در مورد پادشاهی است که زن ستیز است او نه تنها زنی اختیار

نمیکند بلکه دستور میدهد تا زنان را از شهر بیرون کنند تا اینکه نقاشی با نشان دادن تصویر یک زن در میان نقاشی ها ی خود او را عاشق آن زن می کند آن زن دانای دانایان است و شرط ازدواج با او اینستکه پرسشی از او پرسیده شود که نتواند پاسخ دهد و پادشاه پس از تحمل رنج سفر فراوان و 20 پرسش موفق به یافتن پرسش جادویی میشود

به زودی برخی از پرسشها را که در قالب داستان هستند اینجا مینویسم تا پرسش آخر

در اساطیر هند باستان و همینطور در اساطیر ما زن دازای جایگاه ویپه ایست

***************

این رخ زیبا که دل را خنجر است        انعکاس از انعکاس دلبر است

**************

 خداوند بت شکن است

و بتها آنگاه که میشکنند با دهانهای باز میمیرند

ابراهیم برای همین مبعوث شد

این همه را می دانستی ؟

بت من!!!

 

نوشته شده در جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

من قاتلم !!!

گوش کن ! فریاد نزن !

تا ابد بی حرکت می مانم

سرت اینجاست

در آغوش من و پیشانی بلندت مماس لبانم

ای کاش هفت تیرم اینجا بود!!

همه لحظه ها را غیر از اکنون مرده می خواهم

 *******************

کلاس ریاضی

                   صور مبهم

                                بی نهایت به توان بی نهایت

                                                                  چشمانت را ببند!!!

                                                                                    مساله حل شد!!!

 

نوشته شده در جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

بهشت را به بهانه میدهند نه به بها

عزیز دل

چه بهانه ای زیباتر از بوسه ای صبحگاهی

و یا دو سه قطره اشکی شبانگاهی آنگاه که او چون کودکی شیطان به هر بهانه از میان من و تو

سر بیرون می آورد

نوشته شده در جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

نما:داخلی . بعد از ظهر

دخترک: من خودمو میکشم

مادر    : باشه! اشکال نداره!

دخترک:من زنش نمیشم

مادر    :  تو غلط می کنی!!! تو عقد کن من خودم تو رو می کشم. ما تهیه دیدیم مهمون دعوت کردیم آبرو داریم

یکهفته بعد پدر دختر با گریه عقدنامه را به عنوان ولی دخترک 15 ساله اش امضا میکند.

*****

دخترک:خسته شدم چقدر بجنگم ؟؟؟چهار سال است که دارم می جنگم . من هم حق دارم به اندازه تمام آدمها

جامعه  :سکوت!

قانون   : سکوت!

پدر و مادر :آبرو توی فامیل برامون نذاشتی ! چهار سال نمیری سر خونه زندگیت!!

دخترک می اندیشد زندگی حس غریبیست زندگی کردن اما زنده نبودن در حصار عادتهای غلط زندانی بودن با طناب مبهمی به اسم آبرو حلق آویز شدن.

نما: ترمینال . دخترک در حال خریدن بلیط به سمت تهران .

دخترک : خوب شد این پولو قایم کردم وگرنه اونا که کیف پولمو ازم گرفتن از کجا پول می آوردم؟؟؟

احساس آزادی پس از یک هفته حبس کتک و هتک حرمت و به یاد می آورد مجلس عروسی :

دخترک: حالم بده میتونم برم دستشویی؟؟؟

مادر شوهر : برو ولی زود برگرد خوبیت نداره طولش بدی.

و او پس از 12 ساعت خسته و با فقط 200 تومان پول به تهران و به خانه می رسد .

نما : داخلی

 دخترک: ببین من میخوام درس بخونم کار کنم

شوهر  :  سکوت !!! کتک

و هیچ کس حاضر به شهادت دادن نیست

نما : محضر : محضر دار از بالای عینک به پسری با چهرهای آفتاب سوخته و شهرستانی و دختر بچه ای 19 ساله زل زده.

محضردار: استخاره بد اومد طلاق بگیرید

شوهر : باشه من بهش وکالت می دم

دخترک شادمان : آخیش راحت شدم

***

5 دقیقه بعد

محضر دار: ا .... شما دختر آقای ... هستید ؟؟ نمی شه پدر جان من بدون اذن ولی شما نمیتونم !! ما آبرو داریم

یکساعت بعد

پدر دختر : تو غلط کردی رفتی محضر ما آبرو داریم.

یکهفته بعد

نما : داخلی

دخترک:  من خودمو می کشم

شوهر : به درک !! ولی یه جوری بکش که معلوم نشه خودکشیه ما آبرو داریم

 

شوهر : بذار عروسیمون سر  بگیره من درستش می کنم

دخترک از درد ناشی از کتک به خود می پیچد

دخترک: چه جوری؟

شوهر : من سرطان خون دارم . اثبات میکنم

نما: مطب دکتر

دکتر : بله !! ایشون فقط تا یه ماه زندس

یکهفته بعد تهران

شوهر : اینهم شیر بها

پدر : خدا را شکر این قائله هم تمام شد

شوهر : عمو جان به دروغ بهش گفتم سرطان خون دارم اگه بفهمه هم خیلی دیر شده ما کارت عروسی دادیم میدونه آبرو ریزی میشه

 

دخترک: میکشمت

شوهر : یا جنازه من از این در می ره بیرون یا تو

*******************************

این یک داستان نیست واقعیت تلخی است اودختری 15 ساله بود که به زور او زا به عقد پسر داییش در آوردند

بدون حضور پدر عقدش کردند و بعد به پدر خبر دادند تا برای امضای عقد نامه بیاید او چهار سال است که در برابر لشکری از اقوام و سنتها می جنگد کتک می خورد به او توهین می شود و چه توهینی از این بالاتر که به شعور او و آرزوهایش که آرزوهای معمول آدمها هستند توهین می شود قانون بر سینه او دست رد می زند زیرا

با آنکه هنگام عقد راضی نبوده پدرش به عنوان ولی او عقد نامه را امضا کرده است او چهار سال است برای حقوق طبیعی یک انسان میجنگد !! و با چنگ و دندان تلاش میکند تا به لجنزاری که سنن اجتماعی غلط او را بدان سوق می دهند فرو نرود

سوال من اینست آیا اگر قتلی رخ دهد قاتل حقیقی کیست؟ اقوام؟ عاقد محترمی که بی اذن و بی حضور پدر عقد را جاری میکند ؟؟ محضر داری که از آبرویش میترسد؟ پزشکی که به دروغ گواهی بر بیماری شوهر می دهد؟قوانینی که میگویند اگر این مرد معتاد نیست مجنون نیست و یا ناتوانی جنسی ندارد پس چاره ای جز طلاق توافقی باقی نمی ماند – که آن هم  حاصل نمی شود- و... آیا اگر این دختر با مردی که فرسنگها از او و تفکراتش  فاصله دارد ازدواج کند به قتل نرسیده است؟

از مساله احساسی که بگذریم گر چه خود مساله ای عظیم برای یک زن است واو از شوهر انتصابی خود متنفر است . طبق شرع اسلام با یکدیگر هم کفو نیستند و عدم رضایت او موجب غیر نافذ بودن عقد است !!

قاتل کیست؟ آنکس که روح دخترکی 15 ساله را به اسارت می گیرد و با ازدواج اجباری در 19 سالگی او را به زنده به گور می کند و حق است که پرسیده شود "بای  ذنب قتلت* "

آیا اگر این دختر فردا به فساد کشیده شود انگشتهای متهم کننده اجتماع غیر از او عاملین این مصیبت را نشانه خواهد رفت؟

و آیا هیچ قانونی از حقوق طبیعی یک دختر 19 ساله حمایت نمی کند ؟

********************************************************************

* آیه9  سوره تکویر یعنی :" به کدام گناه کشته شد "که خطاب به مردمیست که در عصر جاهلیت دختران خود را زنده به گور می کردند.

اگر کسی راه حل قانونی برای این مشکل سراغ دارد لطفا با این آدرس تماس بگیرد:

jelvenaz@yahoo.com

ببخشید طولانی بود

نوشته شده در پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

 چرا وبلاگم بالا نمياد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

"خداوند در مقام ناز خود جلوه کرد و زن آفريده شد"ناشناس

در جايی خواندم "خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفريد نه از پای او تا لگد کوب اميال او باشد ،نه از سر او تا محصور افکار او شود بلکه او را ازپهلوی چپ او آفريد از نزديکترين نقطه به قلب او تا معشوق او باشد"

امروز بالاخره پس از مدتها که تصميم داشتم به جرگه بلاگرها پيوستم و به قول فروغ "فاتح شدم خود را به ثبت رساندم" چندی پيش طی جريانی اين حقيقت را با تمام وجودم لمس کردم که به صرف زن بودنم محکوم به پذيرش واقعياتی هستم که با جو مهربان و روشن اطرافم منافات دارند ،پس از بحثهای فراوان با دوست مهربانی ، تصميم گرفتم تا در جمع وبلاگ نويسان حاضر شوم هدف من در ابتدا بيان جايگاه حقيقی زن است نه آنقدر افراطی که اين جلوه ناز الهی را  جنس برتر بدانم و نه آنقدر تفريطی که او را جنس درجه دوم اجتماع بنامم، تمام تلاشم اينست که اول خودم به عنوان يک زن با پذيرفتن تمام حقايق وجودی خودم اعم از تعقل و احساسات زنانه زندگی کنم . اينجا در حقيقت محل بلند بلند فکر کردن من است و خوب انسان در فکر کردن متعهد و ملزم به زمينه خاصی نيست ممکن است يکروز بخندم، يک روز شاعر شوم ،يکروز قصه بگويم، يکروز اعتراض کنم ،يک روز  فيلسوف شوم و روزی ديگر عاشق ... هر چه باشم يک انسانم و اين هدف من است که روزی همه بدانند که انسان چه زن چه مرد برتری بر ديگری ندارند ولی اگر هر کس به جای خودش بنشيند و حقوق خودش را دريافت کند. به قول بزرگی "زنان اکثرا به دنبال دريافت حقوق مرد بودن می روند"و من می خواهم اول خودم را در جايگاه خودم يعنی جلوه معشوقيت و ناز پروردگار بشناسم از تمامی دوستانس که وبلاگم را ميخوانند تقاضا دارم کمکم کنند .

اين هم يک شعر از مولانا  

آن شکر پاسخ نباتم می دهد              وآنکه کشتستم حياتم می دهد

آنکه در دريای خونم غرقه کرد           يونس وقتم نجاتم می دهد

در صفات او صفاتم نيست شد              هم صفا و هم صفاتم می دهد

رخت را برد و مرا درويش کرد               نک ز ياقوتش زکاتم می دهد

اسب من بستد پياده مانده ام               وز دو رخ آنگاه ماتم می دهد

کوه طور از شاهماتش پاره شد            من کم از کاهم ثباتم می دهد

 ماه عيد روز وصلش خواستم                از شب هجران براتم می دهد

                             چون برون از شش جهت بد گنج عشق  

                                  زان جهت بی اين جهانم می دهد  

 

 

نوشته شده در شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٢ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |