جلوه ناز

دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸

 

خواب می بینم دندانم لق شده، این پر تعداد ترین خوابی بود که پارسال هنگام مریضی پسر دائیم می دیدم ،دندانم می افتد و زیرش دندان تازه ای در می آید . با اضطراب از خواب بلند می شوم، قرآن را باز می کنم و قرآن می خوانم سوره رعد آمده هر چند نیت کرده ام به ظاهر اما فکرم مشغول خوابم است ،آیه سجده دارد سجده می کنم در حین سجده یاد خوابم می افتم .کتاب درسیم را باز می کنم درباره برنامه ریزی راهبردی است و اثراتش در سازمانهای غیر انتفاعی ده صفحه ای می خوانم اما تمام فکرم به خوابم مشغول است .دوباره قرآن باز می کنم قرآن می خوانم و باز آیه سجده .حمید می آید خانه تلفن حمید زنگ می خورد سلمان است .(نوه دایی ) .حمید می گوید :"اگر بخواهند بیایند خانمان می گویم نه چون فردا امتحان دارم" جوابش را نمی دهم با اضطراب تلفن را نگاه می کنم و خوابم را مرور می کنم . حمید گوشی را بر می دارد  :"سلام علیکم حاج آقا حال و احول چطوره بابا جان؟" لبخندش روی صورتش می ماسد :"چی شده؟" می کوبم توی صورت :"حازم مرد؟" حمید با سر اشاره می کند که نه و ساکت باش . گوشی را قطع می کند :"لباس بپوش بریم بیمارستان آتیه ،دائیت حالش خوب نیست" جیغ می زنم:"دایی مرد؟" می گوید :"نه اما حالش خوب نیست می ریم اونجا می فهمی" به عق زدن می افتم گریه می کنم:"می دانستم ،خواب دیدم ،خواب دیدم " لباسهایم را عوض می کنم ،به زور آب و آدامس به خوردم می دهد همه بدنم می لرزد تا بیمارستان آتیه یک نفس گریه می کنم .

"بمیرم من با این خوابهام ،مثل بابامه ،بی پدر شدم ،داییییییی..."

حمید می گوید:"هنوز هیچی نشده"

می گویم :"پس چرا داریم می ریم بیمارستان من می دونم داییم مرده"

"ای بابا اگه مرده بود که نمی رفتیم بیمارستان"

آرام می شوم اما هنوز دارم گریه می کنم . در بیمارستان قبل از ورود دایی کوچکم را می بینم و سلمان را دلم کنده می شود ،چرا همه آمده اند گریه می کنم .نمی گذارند وارد شوم ،سلمان آب می آورد به صورتم می پاشم دایی کوچکم بغلم کرده آرام آرام حالیم می کنند که سکته قلبی و غزی با هم بوده قلبش احیا شده اما مغزش نه.آرامم می کنند،به مادرم زنگ می زنم می داند و مثل کوه محکم و آرام :"دارم قرآن می خوانم ،عمر دست خداست ،وقتش که برسد عقب و جلو نمی افتد "

:"می خوای بیام دنبالت؟"

"نه من همین جا دارم براش دعا می خوانم تو هم بر و خودت را لوس نکن ،اگر قرار باشد برود به بی قراری تو نمی ماند "

وارد اورژانس می شوم همه هستند و عین جنازه با چشمهای اشکی نگاهم می کنند . زن دائیم می آید پیرزن حالش خراب است کمی با دختر دائیهایم دستش می اندازیم و می خندانیمش ،کلی با دستگاه اتوماتیک فروش آب ۶ نفری ور می رویم تابالخره یک شیشه آب بخریم بدهیم بخورند .این را آرام می کنیم آن گریه می کند ،من را می خندانند خاله ام گریه می کند . حیدر پسر دائی وسطیم آنقدر راه رفته که من نگران سائیدگی کفشهایش هستم . حازم می آید:"دکتر گفته نمی دانیم مرگ مغزیست یا کما،تا ٢۴ ساعت دیگر دارو تجویز کرده اند ،اگر تا ۴٨ ساعت دیگر برنگردد مرگ مغزیست و دستگاهها را می کشند "

حالا دایی من اسطوره ای ترین آدم زندگیم نفسش به یک دستگاه وصل است همیشه از مرگ سه نفر در زندگیم می ترسم ،حمید ،مادرم و دایی. حالا اولین ترس بزرگ از راه رسیده می دانم که منطقا او رفته است با همه قاقاه خندیدنهایش ،دختر دایی می گوید:"آخرین آرزویش دیدن عروسی تو بود " بوسیدنهایش که همیشه خال صورتم را می بوسد ،دستان چروک و مهربانش .اما از ته دل آرزوی رفتنی خوب برایش می کنم .هرچند بیماری پسر رو به مرگش او را ٢٠ سال پیر کرد اما خوب زندگی کرد .و من در دوگانگی مانده ام ،بماند یا برود هنوز دارم گریه می کنم. تا ۴٨ ساعت دیگر یا سایه اش می رود یا باز می گردد نمی دانم نمی دانم دعا کنید

مه مطهر
 
پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۸

همه چی آرومه !من چقدر خوشحالم

"دیگه چته؟ از زندگی چی می خوای که نداری؟تو خیلی ناشکری ! همش این چند وقته می گی اعصابم خورده "مادرم با گلایه می گوید و پرتقالی را پوست می کند و در بشقابم می گذارد ،پقی می زنم زیر گریه ،یاد چشمان هراسان پیرمرد می افتم که توی آشغالهی میدان میوه و تره بار محله داشت پرتقالهای نیمه گندیده را از پرتقالهای تمام گندیده جدا می کرد .

مادر با دهان باز نگاهم می کند :"با حمید دعوا می کنید؟"لبخند می زنم:"نه مامان خوشی زده زیر دلم" از قرار دوستانه امروز و نهار با همکلاسیهای قدیمی می پرسد ، دارم با آب و تاب تعریف می کنم ناگهان یاد چشمان پسرک می افتم ،فال داشت اما آنقدر سردش بود که به دیوانه بازیهای ما با بی تفاوتی و صبر نگاه می کرد حتی تلاشی برای فروش فال به یک مشت آدم خندان نمی کرد ،سردش بود و نک دماش قرمز شده بود ،بغض گلویم را می گیرد یاد سوز گدا کش دیشب می افتم و من که تا ابروهایم زیر پتو بود ،یعنی پسرک امشب جایی برای گرم شدن دارد .

مادرم دست به موهایم می کشد و می خندد که هنوز موهایت طلایی است ، و کلی ذوق می کند که منگوله کوچکی از موهایم در پس سرم یافته مثل بچگیهایم و من بغض می کنم ،مادرانی که فرزندانشان  امروز اعدام شدند ،هرگز فرصتی برای نوازش دوباره موهای فرزندانشان ندارند .

مادرم گلایه می کند :" خل شدی ،همش عین سگ هاپ هاپ می کنی، برای چی با اون لحن با حمید حرف زدی ؟" دلم می خواهد بگویم بله مادر ،دیوانه شده ام ،تلاطم اوضاع سیاسی این روزها روحم را متلاطم کرده است ، می گویم :"مامان اگه امروز من اعدام شده بودم چی کار می کردی؟" با پشت دست محکم روی دهانم می کوبد ، لبم را گاز می گیرم و متعجب نگاهش می کنم ،بغض می کند ،حالا هر دو گریه می کنیم برای دل مادرانی که جوانشان پرپر شده ، برای خاکی که به یغما می رود . برای شعوری که بالنده نمی شود .برای دختر آقای کارگر قدیمی خانه مادرم که دخترش جهیزیه ندارد و خودش از کار افتاده است ، خانه شان فقط 40 متر است و  8 نفری توی هم می لولند ،و دیروز زنگ زده بود که یک هفته است نان و آب می خورند و گریه می کرد که نامش در خوشه 3 درآمده.برای یکی از نزدیکان که با دو تا بچه از تیرماه حقوق نگرفته و امروز به مادرم پناه برده و سرش روی پاهای مادرم گذاشته و از شرمندگی زن و بچه اش گریسته . مادرم به هق هق افتاده برایش آب می آورم و هر دو به گوشه ای بی کلام خیره می شویم.

**************

همه چی آرومه ،من چقدر خوشحالم ،جمله تلقینی این روزهای من ....

مه مطهر
 
دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸

 

در سفری که 10 روز طول کشیده بود یکی از دوستان روی کشتی حرفی به من زد که تا امروز فکر من را به خود مشغول کرده بود،از این جهت که من خود از مخالفان سرسخت دور باطل ازدواج و ازدیاد نوع بشر بدون اعمال کیفیت هستم ، و از سویی ازدواج را نقطه آمال و آرزوی خودم و هیچ دختری نمی دانسته و نمی دانم .مشاورم هم همیشه مرا به خود خواهی در زندگی مشترک متهم می کند ، شنیدن این حرف خیلی برایم تلخ و گران بود چون احساس کردم ناخودآگاهم با آرمانها یم در تضاد است . آن دوست شاید خاطرش نیاید اما دقیقا در کابین کشتی گفت :"مهمترین اتفاق زندگی مهسا ازدواجش بوده،چون خیلی دربارش حرف می زنه" از آن روز بررسی این مساله را شروع کردم و به یک نتیجه رسیدم ،رضایت بخش ترین اتفاق زندگیم ازدواجم بوده ،شاید چون همواره آدم جاه طلب و مغروری بوده ام و برای هر چیز و واقعه ای شرایط ایده آل ترین حالت  خودش را تعریف می کنم . تنها جایی که قسمت اعظم ایده آلهام در زندگی برآورده شده در ازدواجم اتفاق افتاده،همیشه می خواستم با ازدواج دوستی پیدا کنم که همفکر و هم رای و همسفرم باشد ،ازدواجم مانع تحصیل و یا فعالیتهای کاریم نشود ،انسانی آرام و مومن در کنارم باشد ،مجبور به ترک آرمانهایم نشوم چه در این صورت زندگی مشترک را ترک می گفتم ،حدا را شکر بیشتر آنچه را می خواستم در ازدواجم بوده و هست و چون حد بالاتری را نمی توانم متصور شوم تبدیل به رضایت بخش ترین قسمت زندگیم شده . در صورتیکه این رضایتمندی را نه در کار و نه در تحصیل ندارم در کار همیشه خواسته ام در جایگاهی بالاتر باشم و تلاش بی وقفه انجام داده ام و با رسیدن به هر مرحله ،متاسفانه به آن راضی نشده ام و باز افقهای بالاتر را دیده ام و خواسته ام و در تحصیل هم همین طور به همین دلیل در یک تلاش بی پایان گیر کرده ام ،دوستی دارم که کارمندی بانک برایش بزرگترین آرزو بود روزی که با او صحبت می کردم دیدم اگر جای او بودم از همان ابتدای کارم به فکر این می افتادم که چه طور خود بانکی را تاسیس کنم ،اما او راضی و خوشحال از استخدامش مدام تکرار می کرد:"دیگه آدم از خدا چی می خواد مگه؟" دیدم دیدگاهش همین موقعیت ساده و به نظر من کشنده و غیر قابل تحمل را تبدیل به بهشت برین کرده است ،اما شاید به نوعی زیاده خواهی و حرص من که گاه موجب احساس عدم رضایت و عدم کفایت در من می شود، همواره موقعیت کنون و موفقیتهایم را به گفته خیلیها کم نیستند تبدیل به قفس و موقعیتهای بی ارزش می کنند. اما در آن لحظه ها فکر کردن به اینکه گوشه ای از زندگی مطابق آرمانهایت شکل گرفته حس خوبی را در من ایجاد می کند. و گاه فکر کردن و حرف زدن از آن باعث ایجاد رضایت می شود . بله ازدواج من رضایت مندانه ترین اتفاق زندگیم بود چون حد بالاتری مثل اختیار کردن دو همسر ندارد !شاید اگر مرد بودم این نقطه نیز برای من رضایتمندانه نبود چون تا 4 زن عقدی و چهل صیغه اختیار نمی کردم آرام نمی نشستم شیطانخنده

مه مطهر
 
جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۸

مورچه های شهری

می شه یه نفر یه صوابی بکنه به مورچه های خانه ما بگه زمستان شده ،این ها لاینقطع غذا جمع می کنند من ماندم کی می خوان این همه را بخورن؟

*******************

حمید می گوید :"مورچه ها هم شهری شده اند ،از صبح تا شب جان می کنند ،زمستان و تابستان هم ندارد "

مه مطهر
 
سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۸

کیفیت یا کمیت مسئله این است

دیشب با دوستی درباره کیفیت پایین زندگی ما ایرانیها صحبت می کردیم ،این دوست که نامش پیمان است ،روزی روزگاری استاد دانشگاه بود و به قول خودش کار فرهنگی می کرد تا اینکه با آمدن کودکش دیگر کار فرهنگی جواب خرج زندگیش را نمی داد و مثل مهربان همسر بی خیال کار فرهنگی شد و در مغازه با همسر اینجانب شریک شد و حالا با هم لبتاب می فروشند و بحث فلسفی می کنند .

بگذریم حرف خوبی می زد می گفت ما ایرانیها به حداقل لذت بسنده کرده ایم ، کل تفریح ما خوردن و عمق مبارزه سیاسی در دنیایی مدرنمان مرگ بر این و آن گفتن است .

گفتم:برای هر حرکتی مبانی نظری لازم است ،مبانی نظری ما مرده باد و انتخاب بد از میان بدترین هاست .

گفت: خداییش چند خانه را سراغ داری که به جای بوفه کریستال کتابخانه در سالن داشته باشند . مردم ما چه قدر برای مغزشان و روحشان ارزش قائلند،چه قدر برای ارتقای فکرشان وقت می گذارند؟

گفتم: نزدیکان وقتی من و حمید در خانه می مانیم و کتاب می خوانیم مسخره مان می کنند ،بنده خدایی از نزدیکان همیشه می گوید علما اینقدر پیشرفت نکنید کمی هم جا برای ما بگذارید .وقتی کیفیت جامعه در دو دره بازی خلاصه شود همین می شود که برآیند جامعه می شود حاکمیتی که همه می نالند اما حقشان است .

گفت:آن موقعهای که در دانشگاه بودم ،گاهی احساس می کردم باید یک بغل ینجه بزنم زیر بغلم و بروم در کلاس

گفتم:رسالت تو آگاه سازی بود نه اتهام

گفت :تو چی ؟ سر کلاسهایت چه قدر آگاه سازی می کنی

گفتم:شرمندگی تنها دست آورد است ،من هم وقتی به حکم نان بی عشق در کلاس می روم ،خستگیش می ماند که این هم نماد بی کیفیت بودن زندگیست .

واقعا کیفیت زندگی چیست؟

مه مطهر
 
دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸

 
مه مطهر
 
یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۸

عاشورا یا فقط دهم محرم یا حسین پارتی ؟!!!!

تاسوعا به عاشورا پیوند می خورد

من هنوز در حسرت پیوند با حسین سر گردانم

این روزها از دیدن این همه چشم هم چشمی خسته ام هر کوچه ، هیاتی دارد که اعضایش به زور از 50 نفر متجاوزند ، من نمی دانم این مردم چه قدر چایی می خورند مگر و یا مگر در ظهر عاشورا در کنار زخمهای حسین (ع)کسی چایی خیر می کرد . همه هل می زنند برای گرفتن غذای نذری ، دید زدن دختر آن ور خیابان ،علم بلند و بادی بیلدینگ 11 ماه گذشته که مثلا علم را سه بار بچرخانند . محرم عالمی داشت روزگار کودکیمان که این روزها به ابتذال کشیده شده . 

دکتر شریعتی می گفت "ای کاش به جای زخمهای حسین ،افکار حسین را نشانمان می دادند" و شاید اگر زنده بود می گفت :" ای کاش به جای دیگهای خرج و چاییهای نذری و چشم هم چشمی علم و کتلهای هیاتها ، همان زخمهای حسین را می دیدم ،کافی بود "

****************

سوتی عاشورایی:

دیشب ساعت 1 از در خانه تو آمدم ،همسایه نیمه فضولمان در را باز کرد و گفت بیا خانه ما ،خواهرم آمده عکسهای عروسیت را هم بیاور نگاهی به حمید کردم که دعوت نیمه شب را اجابت کنم یا نه؟ سر تکان داد که برو .

بگذریم از ماجراهای ما با بچه این همسایه که دهانش را پشت در خانه ما می گذاشت و جیغ می زد ، عین اسب از این ور خانه توی مغز ما تا آن ور خانه شان یورتمه می رفت ،آنهم وسط امتحانات پایان ترم و بحبوحه درس خواندنم پیش از ارشد . و یا اینکه بدون اینکه به ما بگوین تصمیم گرفتند توالت فرنگی نصب کنند و یک روز صبح که خواستم بروم دستشویی آقای بنا از سقف توالتمان کله اش را آورده بود تو و یا اللهی گفت که نزدیک بود قالب تهی کنم و یا اینکه یک روز از پله های حیاط آمده بودند چسبیده بودند به پنجره تا جهاز مرا ببینند و من هم خواب آلود بی هوا رفتم توی آشپزخانه و عین فیلمهای ترسناک من و بچه هی همسایه با  هم جیغ کشیدیم .و یا مادرش که وقت و بی وقت با جیغ جیغ توی راهرو بچه هایش را صدا می کرد .و حاصل تمام این اختلال در زندگی ما از سوی همسایه مومنمان یک حلال کنید بود بدون آنکه تغییری اساسی رخ دهد .تا اعتراضی که کردیم و جواب شنیدیم :شما که نیستید ما از کجا بدانیم کی آمده اید که رعایت کنیم .

به هر حال رفتم خانه شان و خواهر بزرگش که بسیار  احساس زرنگی می کرد،می خواست برود شیراز ،آنهم با تور !!!!  اول فکر کردم چه کسی را معرفی کنم که با بزن و بزقصهایی که در راه می شود دودمانش توسط این خواهر فرمانده به باد رود دیدم همه همکارانم را دوست دارم ،طوری حرف زدم که کلا هوس نکند هرگز با تور زمینی جایی سفر کند .

و اما اصل سوتی (یا به قول این خواهر سی تی ):

گفتند :"عصر رفته بودیم امامزاده" محمود کریمی" جایتان خالی! "

گفتم :"این امامزاده کجا هست؟ " چون تا جایی که می دانستم امامزاده ای به این نام در قیطریه و چیذر نیست .

گفتند:ا همین بالا جلو پاساژ"

گفتم:"خب آنکه امامزاده علی اکبر است ،نه محمود کریمی ؟"

خواهران وا رفتند ،عاقل اندر سفیه نگاهم کردند که :" محمود کریمی نام مداح معروفی است که به مناسبت محرم به امام زاده می آید "

به زور جلو خنده ام را گرفتم و خیلی جدی گفتم :"آهان!!!"

ظاهرا این محمود کریمی کرامات زیادی دارد چه به قول خواهر فرمانده :" بچه سوسولهای مو سیخ سیخی را خوب می گریاند ، شما هم حتما سری به امامزاده بزنید "

حالا من که موهایم سیخ نبود اما حتما چون محمود کریمی را نمی شناختم بچه سوسول مرتد بودم !!!!!!

***********

خاطره عاشورایی

مسافری داشتم که حائز مقام مهمی در عراق بود ،تعریف می کرد در زمان صدام عضو حزب بعث بوده و سنی ،دکترای عمران داشت ، او را فرماندار کربلا می کنند با یک ماموریت و آنهم اینکه ،آبی را دور قبر حضرت عباس می چرخد خشک کند .

می گفت:" مکنده آوردیم آب را کشیدیم و همه جا را دقت ایزوله کردیم ،اما بار بعد وقتی پایم را درون مقبره گذاشتم تا کمر توی ابی رفتم که در مقبره حضرت می چرخید و شنیده بودم که پیش از من چند نفر دیگر هم تلاش کرده اند و این آب که منشاء ان ناپیداست دوباره می آید و دور مقبره می چرخد ، از انجا به حضرت ایمان آوردم و شیعه شدم و به همین دلیل از عراق گریختم و پس از سقوط صدام دوباره بازگشتم " او اشک می ریخت و می لرزید من هم پا به پایش از عظمتی که دیده بود و یادآوریش چهار ستون بدن پیرمرد را به لرزه در آورده بود اشک می ریختم . چه بهانه زیبایی که بکشانندت حتی به عنوان مخالف و دلت را ببرند آن قدر که هنوز پس از گذشت ٢٠ سال از آن واقعه انقدر زنده تعریف می کرد که قلب مرا هم می لرزاند .

مه مطهر
 
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸

تولدم

در اولین ساعات ٢٧ سالگی تمام ،٢٨ سالگی شروع ایستاده ام

در آخرین سالهای دهه پر شور ٢٠

در انتهای آنچه مردم به آن گل جوانی می گویند

معشوق هزاران ساله ام در آشوب است و آبستن آنچه مردم بهخ آن تاریخ می گویند

این روزها ده بالا و ده پایین به جان هم افتاده اند

میان دو ده قهرمان مشترکی بود به نام عثمان

چند روز پیش در ده بالا کبوتری را سر بریدند

خونش را بر پیراهن عثمان ریختند

جارچی ده بالا به میانه ده پایین آمد صورتش را خنجی انداخت و شیون کرد که شبانه از ده شما آمده اند و پیراهن عثمان را خونین کرده اند

مردم ده پایین هاج و واج ماندن

فردای آن روز پیراهن عثمان را بر چوبی زدند  و در میدان ده بالا نصب کردند

یکی از افراد ده بالا خود را از غم خونین شدن پیراهن عثمان شمع آجین کرد ولی قبل از مردنش باران و باد شمعها را خاموش کرد

اما باز جارچی در ده بالا و پایین زار زد و فریاد زد کسی از غم خونین شدن پیراهن خود را کشت وای بر  شما اهالی ده پایین که همولایتی ما را کشتید

می گویند عده زیادی خود را در ده بالا  با شلاق زده اند

و حالا ده پایین که خلع سلاح شده آماده جنگ من نا برابر است

پیراهن عثمانی که در ده بالا خونین شده علم لشکر شده و قرار است ده پایین را به جرم خونین کردن پیراهن به خاک و خون بکشند 

در اولین ساعات ٢٨ سالگیم دلم برای معشوق هزار ساله می تپد

مه مطهر
 
دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸

 

دلم هوای سفرهای دو نفره مان را کرده

ساده بود مثل علی ابراهیم مصر ،مثل پیرزن امامزاده داوود جاده فیروز آباد فراشبند بتا آن لفظ شیرینش که خاطره می گفت :" دو هفته پیش دو نفر آمده بودند لفظشان مثل شما کج بود " یعنی لهجه شان با این پیر بانو فرق می کرد یعنی مثل ما ....

ساده بود مثل تعارف بی دریغ دوست دره شهریمان که اگر شام نمی ماندیم به غیرت مردانه لریش بر می خورد ،مثل گره های روی درخت مقدس گردنه رخ قبل از شهر کرد .مثل خانه علی هرسینی که بوی نان تازه مادرش صبح گاه بیدارمان می کرد .

ساده بود مثل تو که سکوت می کردی سراسر جاده را و قربانی اشتیاق می خواند و بنان دیلمان چه چه می زد

ساده بود مثل حریم امن خرقان که در گوشه اش می نشستم و مستی و نمازت را می بلعیدم

ساده بود مثل سفر مشهدی که نیمه شبش از ترس کولاک چشم روی هم نگذاشتم .

دلم تنگ شده برای مسجد جامع بروجرد ،برای پیرمرد نیاسری کنار آبشار که لواشکهایش مزه نوشابه میراندا می دهد . برای سیاه چادری که روبه روی خروجی امامزاده شاه پریان جاده حاجی آباد علم شده بود .دلم تنگ شده برای مردم ساده زابل قندهای استوانه ای بیرجند .ای کاش سرعت زندگی کمتر بود و من و تو فارغ البال تن می سپردیم به جاده .می رفتیم و می ایستادیم و حرفمان با چوپانکی کرد در پیچهای مریوان گل می انداخت .پیرمردهای سبزواری را در قاب تصویر ابدی می کردیم و استانبولی پاکستانی در رستوران پاکستانیهای آبادان سیرمان می کرد .

می ایستادیم فقط من و تو بدون دیگرانی که هر بار دغدغه بودنشان آزارم می دهد .با وقتی مثل گذشته های نه چندان دور که فارغ البال بدون غم اجاره خانه و خرج تحصیل و پایان نامه و پروژه کوفت و کا رزهرمار و اعتبار وهزار عدد دیگر که از بس به آنها فکر کرده ام بریده ام .دلم ستاره باران قصر بهرام را می خواهد و بوی سرمای طالقان را ..... گلهای بهار خوزستان و گرمای مرنجاب را که روی شن دراز کشیده بودم و ساعتی بعد تو در به در آب لیمو و خاک شیر در بیدگل می ویدی که گرما زده شده بودم .

کمی سکون و وقت لطفا و همت که دوباره دوره گرد کوچه های عشق کویر شویم و با مردمان ساده اش بخندیم و از .... بگرییم

 

مه مطهر
 
دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸

توقف ممنوع یا خیر ؟

این روزها آنقدر سرم شلوغ است که گاهی آرزو می کنم ای کاش روزها ۴٨ ساعت بودند،وقت تمام

آن قدر گاهی می نشینم و مطالعه موضوعهای مرتبط با درس را با ولع ادامه می دهم که کمرم خواب می رود و می فهمم ۵ ساعت است که گردن راست نکرده ام و گردنم فریادش به آسمان بلند است ،یول

سر کلاسهای تدریسم انرژی زیادی مصرف می کنم هر روز بعد از ظهر به سمت بچه ها پرواز می کنم ،توی دانشگاه با جغرافیا که شق اول عنوان رشته جدیدم است کنار می آیم و سعی می کنم با دید جغرافیایی به گردشگری نگاه کنم .

بزرگترین تفریحم برنامه دکتر محسنیان راد ۵ شنبه شبها بود که متاسفانه تمام شد و کلی از نظریه بازرا پیام ایشان مست شدمقلب و یاد گذشته و کلاسهای شیرین روابط عمومی با مباحث جذاب ارتباطی می افتادم .

به سرم زده دوباره کنکور بدهم و همین رشته را بدون پیشوند جغرافیا اگر موفق شوم در دانشگاه دیگری بخوانم سبزمیان این شلوغ بازار ذهنی ، حالا باید مباحث فلسفه علم و جامعه شناسی هم بخوانم خوشمزهکه کلا سیگنالش با سیگنال ذهنیم ،متفاوت است .

شبها در خواب آنقدر در خیابانهای رم قدم می زنم که وقتی بیدار می شوم احساس می کنم کوه کنده ام .کار جدیدی که مرا به اروپای خیال انگیز رهسپار خواهد کرد هیجان زده ام کرده و ترس دوری از حمید فرسوده ،  ولی دلم برای تور بردن به محله فهادان و کوچه پس کوچه های پشت مسجد آقا بزرگ و مغازه های جذاب رو به رو ی عالی قاپو و مقبره شیخ ابوالحسن خرقانی و تپه هگمتانه لک زده .دل شکسته

بعد از دیدن کلیسای سن پیتر رم و آکرو پولیس اساطیری آتن یک فکر مثل خوره به جانم افتاده که باید آستین بالا و زد کار کرد و عشق ورزید به این مرز پر گهر تا سهم خودش را در بازار جهانگردان مشتاق بازیابد بازنده. چگالی حرص خوردنهایم هم بالا رفته از بی سوادی استادان و بی خیالی مسئولان و جهل دست اندر کاران .

کارهای خانه و مرتب کردن زمان برای سر زدن به مادرهایمان ،دیدار با دوستان و تامین نیاز ارتباطی خودم و مهربان همسر ،گذاشتن وقت برای فعالیتهای مشترک و زندگی در کنار همسر عزیز تر از جان ، گاهی گداری مشورتی دادن  در باره کاری که می خواهد شروع کند ،همیشه آویزان بودن و مشورت گرفتن در بیشتر امور زندگی از او ، دیدن انیمیشنهای روز دنیا حتی مزخرفترینهایشان برای ارضای کودک نق نقوی درونم که همه اش بازیگوشی می خواهد .مژه

استرسموضوع پایان نامه که باید تا آخر این ترم پروپوزالش را آماده کنیم و نوبت بگیریم برای تصویبش تا برای ترم ٣ آماده شود نور علی کجور است بین تاثیرات امپریالیسم خبری بر جذب گردشگر تا نقش توریسم سلامت در توسعه گردشگری  و شاخصهای آن، تا توئرهای مجازی و کسب درآمد در دنیایی که تمایل به سفر به ایران ندارند و .... گیر پاییده ام به قول افغانیها . 

جالب اینکه این همان تصویری بود که من از ٢٧ سالگیم انتظار داشتم ،گیر افتادن در میان تمام چیزهایی که دوستشان دارم و این احساس که به به چه زندگی مفیدی ،ای کاش تا به حال به بطالت نرفته بود .بغل

اماتعجب

.

میلی جدید درونم متولد می شود  ، در این شلوغی و پیشرفت به جلو ،می خواهم بایستم ،هر آنچه دارم را و هر آنچه به دست خواهد آمد را فدا کنم ، توقف کنم و در سکون موجودی را به تماشا بایستم که رشد می کند و می بالد . می خواهم کسی را در آغوش بگیرم که از وجود خودم جوانه زده با او بخندم ،گریه کنم راه بروم و بخوابم .حس عجیبی است تولد غریزه مادری آن هم برای کودکی که می دانم حداقل ۴ سال دیگر خواهد آمد (اگر برنامه ریزیهایمان درست باشد ).غریزه مقدسی است یک غریزه دیگر خواهانه و سهمناک (به نظرم می شود نوعی خود کشی دیگر خواهانه از دیدگاه دورکیم)، گاهی همه دوندگیها را بی معنا می کند و در اوج مشغولیت ذهنی به سراغم می آید . جاه طلبیهایم را می کشد ،غرورم را از میان می برد و این همه عجله ام را در زندگی به سخره می گیرد . از این احساس تازه که انگار حاصل زندگی با کس دیگر در نقش همسر است می ترسم . می ترسم که تمام رشته هایم را پنبه کند . و مرا به توقف و سکون بکشاند .

پرانتز باز :من باردار نشده ام فقط حس مادری را دارم عجیب در خودم پیدا می کنم تبریک بی خودی نگویید :پرانتز بسته

مه مطهر
 

[ خانه| جلوه های قبلی | نامه به مه ]

خانه
جلوه های قبلی
نامه به مه

لينک ها

وقت طرب

بچه درویش

آمیز قلمدون

غیرمرتبط ها

سرباز هخامنشی

حرفهایم برای تو

دست نوشته های دختر جان

پاییز من

نوشی و جوجه هایش

غیر ممکن است

اسپاگتی

ورطه

و بدانیم که اگر کرم نبود

نیمه تاریک ماه

ماهی کوچیکه

ستاره سهیل

سایت زنان ایران

قدرت ذهن

خاطره خیس

رو بوسی

پرشین بلاگ