جلوه ناز

    نزدیک غروب موبایلم زنگ خورد .شماره این بود (0+) گوشی رو برداشتم یه آقایی

     پشت  خط گفت که :" شریفی هستم از بی بی سی فارسی !" فکر کردم طبق

    معمول که دوستان لطف دارند و معمولا با تلفنهایی مثل این اما از طرف سازمان

    میراث من را سر کار کار می گذارند .خیلی اعتنا نکردم و طبق معمول برای اینکه

     واقعا چند باری سوتی دادم   و کلی به طرف گفتم :" برو خودتو سیاه کن!" و بعد

    واقعا از سازمان یا تلویزیون بودن با لبخند و آمادگی اینکه یکوقت سوتی ندهم و در

   عین حال سرکار نروم به حرف زدن ادامه  دادم . طرف گفت :" برای تخریب کلوتها

   می خواهیم با شما مصاحبه کنیم و  نظرتون رو بدونیم " دیدم نه جدی جدی

   بی بی سی فارسیه ! گفتم :" شماره من  از کجا آوردین؟" گفت :" آقای فلانی

   داده !" گفتم:" نمی شناسمشون " بنده خدا   چندتا اسم گفت و آخرش گفت

    :"ببخشید یادم اومد آقای دکتر بهمانی معرفی کردند"

  و کلی هم هندوانه از قول آقای دکتر بهمانی  داد زیر بغل من . یاد مصوبه مجلس

  که بی بی سی فارسی رو تحریم کرده و یکی از دوستان که به دلیل نقل قولی که

  بی بی سی از یکی از مصاحبه هاش در یک خبرگزاری داخلی کرده بود از طرف بسیج

  باهاش تماس تلفنی گرفته بودن و توضیح خواسته بودن افتادم . گفتم :" من مصاحبه

  نمی کنم "طرف نزدیک بود اشکش دربیاد گفت :"چرا؟" گفتم :" آخه من اصلا تخصص

  ندارم در این زمینه !"گفت :" کسی رو می شناسید ؟" من هم دقیقا همان حرفهای

 دکتر بهمدان رو تکرار کردم در وصف یکی دیگه و شماره یه آقای دکتر دیگه رو دادم !

  بعد فکر کردم شده مثل بازی یه مرغ دارم ! به هر کی زنگ زدن پاسشون داده به یکی

  دیگه!تا حالا مرغ کی تخم نذاره ! چرا چند تا؟ پس چند تا ! چندتا !

 

    

نوشته شده در شنبه ٢٤ دی ،۱۳٩٠ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

    می جوشد این حس غریب

       عاشقی سخت است بر چشمان تو !

             من سوگوار جدایی خود خواسته ام

                   عشق بازان چنین مستحق هجرانند

××××××××××

  امروز ر دوستی تماس گرفت که بار اول بود تور اصفهان داشت .اصفهان را برایش گفتم و

  توضیح دادم .در میانه اش دلم ضعف رفت ! قلبم تپیدن گرفت !به سان عاشقی که از

  معشوقش می گوید . دلم آبی مسجد شاه را خواست و تناسب شیخ لطف الله را !

  دلم قناتهای نزدیک مشکات را خواست و رنگبازی خاکهای نزدیک کاشان را ! دلم

  آبی آسمان کویر را هوس کرد و انعکاس سی و سه پل را در زاینده رود .

  اکنون که می نویسم حمید دارد چمدانها را توی ماشین می گذراد . ساعت 1 دوستم

 زنگ زد و الان 3 و نیم است . تا دقایقی دیگر در دل کویر رها می شویم .

  من نمی دانم با این عشقی دارد در من جوش می زند چطور می توانم دوری این

  خاک جادویی را تحمل کنم !

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳٩٠ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

    من در تمام عمرم

         هرگز به این صراحت

                 شعری نکفته ام

           خوب است بودنت          

                این لحظه های تلخ را

                                       بر دوش می کشم

                                                                 با عشق مردنت

              دوستت می دارم

                        بیزارم از تو من

                              من در تمام عمرم

                                   هرگز به این صراحت

                                               شعری نگفته ام

         ************

         شعر از دکتر سامرند سلیمی

نوشته شده در پنجشنبه ۸ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

 

آهای همه هموطنان ! ایرانیان فرهیخته ! کتابخوان ! دانشمند ! عرب ستیز! زردشتی الاصل

شما را به خدا کمی مستند حرف بزنید و این متن را تا انتها بخوانید ! این روزها مدام روی فیس بوک و اس ام اس می آید که  " آن گاه که تولد دختری بی گناه مایه ننگ عربها بود . آنگاه که زندگی برای دخترکان ساعتی به طول نمی کشید نیاکان ما،یل=ندترین شب سال را برای شب تولد تولد مینو ، الهه زن ،الهه میترا ، الهه خورشید را شب زنده داری می کردند ...." دوستان گرانقدر  شب یلدا شب باززایی ایزد مهر است ، که ایزد نادیده اولیه ایرانیان است در شکل تجسم یافته اش همواره مرد بوده است !!!!!! میترا یا میثره ! به معنای روشنایی همان ایزد مرد است ! که پس از انتقالش به یونان نیز همواره در قالب پسری جوان و برومند الگوی سرباز گیری و فتوت و جوانمردی می شود و در اوستا نیز از او به عنوان ایزد عهد و پیمان و جنگاوری یاد شده که خدای خورشید هم نیست اتفاقا بلکه هر روز با کالسکه زرینش از آسمان عبور می کند !

یک سوال که با وجدان بیدار به آن جواب بدهید لطفا : "کدام یک جاهل تر است ، عرب 1400 سال پیش که در دنیای محدود و بی سوادی و خرافه خود دخترش را زنده به گور می کرده و با ظهور اسلام این عمل را ترک می کند ؟ یا ایرانی  که در عصر اطلاعات و اینترنت و کتاب و علم تاریخ و اسطوره اش را با بی دانشی خود زنده به گور می کند ؟"

شما را به خدا کمی علمی تر باشید همه حرفها را همینطور بدون اگاهی تکرار نکنید

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳٩٠ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

   خیلی رقت انگیز در عین حال مشعوف کننده بود . گاهی غفلتهایی می کنیم که هم

   شرمنده مان می کند و هم خوشحال .

  دیشب حمید تهران نبود ، معمولا این موقعهای مامان میاد خونه ما که من شبش تنها

  نباشم . به دلیل اینکه محل کارم نزدیک خونه مامان اینا بود و باید 8 صبح می رسیدم

   تصمیم گرفتم من شب برم اونجا بخوایم . (تا اینجای ماجرا به نظر مسئله طبیعی میاد)

  آخرین باری که شب خونه مامان اینا خوابیده بودم 1 سال پیش بود .از یکسال پیش

  هرجایی که باشیم تا هر ساعتی میایم خونمون می خوابیم .(شاید چون من همیشه

  در سفرم و حس دور بودن از خونه دارم، بودنمون خونه مامان اینا هم خیلی کوتاه و هر

   بار در حد یکی دوساعت می شه ) به هر حال شب اونجا رفتم . مامانم از

   بعد از ظهر یک ساعت یکبار زنگ میزد که کی می رسی ! با اینکه می دونست تا 8

   شب سر کار هستم . رفتم خونه دیدم غذایی که دوست دارم پخته ، شام رو کشید

   بعدش دوتایی وایستادن بالای سر من و غذا خوردنم رو تماشا کردن . بعد از غذا پدر

 جان میوه پوست کند . منو نشونده بودن روی مبل و دوتایی رو ی زمین رو بروم نشسته

   بودن ،من تلویزیون تماشا می کردم و اونا منو! مامانان انار دون کرد برام خیلی ترش

    ترش بود ،این جور وقتها معمولا نمی خورمش اما یه چیزی ته نگاهش بود که تا ته

     خوردمش ،بعد بابا برام سیب خورد کرد و نارنگی پوست کند و منتظر بود که بخورم 

    می دونه نارنگی دوست ندارم ،اما یه چیزی توی دستهاش و نگاهش بودکه مجبورم

    کرد تا ته بخورم .

     یه کم که خستگیم رفع شد .   حالتشهاشون تعجب کردم . یادم اومد که ای وای من

    بعد از ازدواجم هرگز نشد تنهایی شب برم اونجا بخوابم ، همیشه با حمید شب

   مونده بودیم اونجا پیششون . 

     قبل از خواب مامان پرسید :" دوست داری کجا

   بخوابی؟ تو اتاق می خوای تنها بخوابی یا تو سالن می خوابی ؟" چشمهای

   جفتشون پر از یه چیزی بود که خیلی عجیب بود .گفتم یه جا بخوابیم .خوابیدیم

   دم نماز صبح با یه لیوان آب بالای سرم بودن  ! که پاشو آب بهخور تشنته .

   سر صبحانه یکی چایی می داد یکی لقمه می کرد .خودشون هیچی نمی خوردن !

  حتی ننشستن سر میز برای خوردن !

  هم خوشحال بودم هم دلم سوخت سه سال و نیم از ازدواجمون گذشته و من

  فراموش کردم اونها احتیاج دارن پدر و مادر باشن ! یه چیزی تو چشم جفتشون

  بود که تا سر کار چشمهام رو پر اشک کرد . خیلی دلشون برای بچشون تنگ شده

  بود ،برای خوابیدنش ،غذا خوردنش، غر زدنش.

 خدایا من رو ببخش که اینقدر بی توجه بودم  

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

    به دلیل ارادت ما به دکتر دهقانان فو تعریفهای غلیظی که در ژست قبلی از ایشان

    فرمودیم

   بلافاصله برکنار شد تعجبگریهزباننیشخندخنده

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳٩٠ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

و اما سمینار برند . رفتیم و دیدیم و شنیدیم .اما موضوع جالب سخرنارنی دکتر دهقانان رئیس سازمان میراث فرهنگی فصنایع دستی و گردشگری  در اختتامیه بود .

در این یازده سال هر کس از مسئولین سازمان که بر صندلی ایشان ژیش از این تکیه زده بودند عموما عامی و بی سواد و مزخرف گو بودند. اما این یکی انگار جنسش متفاوت بود.

حداقل می دانست داستان چیست .هرچند مثل بقیه خیلی حرف زد و رعایت زمان را نکرد .اما خوب گفت و خوب می دانست .آنقدر که بی اغراق از سخنرانی برخی از اساتید مفید تر بود .

از دو حال خارج نیست .یا روابط عمومی مقتدری داردکه متن خوبی برای سخنرانیش تنظیم کرده بودند یا واقعا می دانست چه می گوید . البته مشعوف شدیم که بیشتر  صحبتهایش حول و حوش ژایان نامه اینجانب بود .

ای کاش همانقدر که خوب صحبت کرد عمل هم بکند . که در این صورت ما در بست در اختیار سازمان خواهیم بود و کار خواهیم کرد .یا شعف کار خواهیم کرد و جان هم می دهیم . امیدوارم اگر می داند و می خواهد کار کند دولت مستعجل نباشد و عوضش نکنند.

اگر اینجا را می خواند به او می گفتم :" کاری به تفکرات سیاسیت ندارم .اگر اهل خدمت هستی آستینهایت را بالا بزن ما آماده ایم که پا به پایت عرق بریزیم شبانه روز و این معشوق زیبارو را به جایگاه اصلیش در گردشگری نزدیک کنیم "

امیدوارم فقط حرف نباشد .امیدوارم واقعا بداند و بخواهد کاری کند .نمی خواهم بدبین باشم اما می ترسم این هم مثل بقیه فقط حرف بزند

ما به امید زنده ایم

نوشته شده در جمعه ٤ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

   سکوت راز آلوده برف آبانماه

   و من که ترا در حاشیه خیابانها رصد می کنم

    تویی که اگر شبانگاه تنت را نفروشی آغوشی برای گرم شدن نخواهی داشت

    تو را رصد می کنم

   و نجیبانه دست همسرم را می فشارم

   هه ...

   نجابتم را بانو ! به چشمانت می ریزم

   شرم وجودم را غرق می کند

   تو انجا کنار خیابان و من کنار همسر و بخاری گرم ماشین دم از نجابت می زنم

   برف آبانماه و لذت یک نوشیدنی گرم با منظره سقوط برفدانه ها

   کنار خیابان تو را رصد می کنم

   ایستاده ای

   صورتت کبود سرماست ؟

   نمی دانم

   کمی به جلو خم شده

   کبره بسته ای مرد تکانی به خود بده

     نوشیدنی ام را سر می کشم

    و به اضمحلال خودم در تو می نگرم

    تو رنج می کشی که من از آرمانهایم داد سخن دهم

   تو امشب کنار جوبی از سرما یخ خواهی زد

    من روشنفکرانه از بی ارادگی تو دم می زنم

   تو خواهی مرد تا من با شعارهایم تو را با لیوانی نوشیدنی گرم رصد کنم

   برف آبان ماه و من مست خنده و بازی

   کنار خیابان تو را رصد می کنم

   چشمان مضطربت را

   کبودی بینی و دستان کوچکت را

   به شیشه می کوبی فال می فروشی

   فال زندگی !

   و من حتی غریزه مادری ندارم که پاهای یخ زده ات جگرم را خون کند

    به شیشه می کوبی

   مثل یاکریم های حیات خانه مان که دانه شان دیر شده

   شیشه را نخ گونه پایین می دهم

   نکند گرمای خوشبختیم به تو برسد

   و یا ترس دارم که دستانت کوچکت حی آرامشم را مشوش کند

   چشمانت را نمی بینم

   سهم تو از همه مادری و گرما و اندیشه من 200 تومانی پاره ایست که نثارت می شود

  برف آبان ماهی

  و من در حاشیه خیابان تو را رصد می کنم

  ایستاده ای حیران

  کنار در بیمارستان

  بهت زده به برگه دستت نگاه می کنی

  کت کهنه ات تمیز است اما به وضوح لرزیدنت را می بینم

  نمی دانم از سرماست یا ...

  چراغ سبز شد وقت ندارم بیش از این تو را رصد کنم

  برف آبان ماه و من در سکوت راز گونه برف

  حاشیه  خیابان

  تو را رصد می کنم ....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آبان ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

   فقط شوق نوشتن است

   بی یاری هیچ کلمه ای

   آمدم که بنویسم

   هیچ

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳٩٠ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |

    چقدر این روزها ترا کم می آورم
    دلیل سادگیهای کودکی !
    یاد نامه هایت به خیر می نوشتی ،می نوشتم
    گریه هایمان و خنده هایمان
    و مشکلات بزرگ دنیای آدم بزرگها !
    پنداری من را و ترا آورده بودند برای حلشان
    چقدر این روزها زنگ خنده ات را کم می آورم
    آغوشت را
    دغدغه های بلند انسانیت را
    تجربه عشق با تو برای بار اول ممکن شد
    من از فرای تمام قواعد ترا عاشق شدم
    شاید خدا غیرتش گل کرد که درست در همان لحظه ها ...
    چیزی مثل باد ترا با خودش برد
    سهم من از تمام لحظه های جوانیت یادش به خیر نوجوانیت شد
    یعنی می شود روزی جایی ترا باز با تمام زنانگیت در آغوش رنانه ام بفشارم؟
    یادت به خیر نوجوانی
   یادت به خیر امین پور که بهانه صحبتهای طولانیمان می شدی
   یادت به خیر هفت سپهر که ترا سیر می کردیم !
   یادت هست؟
    شعرهای شاه شمشاد قدان،خسرو شیرین دهنان را حفظ بودیم
   کاش آن روزها که هنوز اینجا بودی خودت را از من دریغ نمی کردی 
   حسرت به دلم بانو
    برای دیدنت دمی و بوسیدنت

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ به قلم مه مطهر نظرات () |